فهرست

 

نزدیک بودن و عزیز بودن

آگاهی

ساکن درون

پیرو صاحب و سرور خود باشید

در مقابل شیطان ایستادگی کنید

تا آخر بجنگید

بازی را به پایان برسانید

وقف

انضباط

اخلاص و ارادت

تشخیص و پشتکار

اعتماد بنفس، رضایت نفس، ایثار و گذشت، رهایی و رستگاری

بودن و شدن

لطفا سکوت!

چرا و چرا نه

رفتار و کردار

یوگا – یکی شدن

خواستن خواسته

ویچارا ودیکا – تحقیق درباره عالم

رهایی نفس

آلودگی

  

 

تعالیم عملی و عالمگیر باگاوان شری ساتیا سائی بابا

 

 

 

 

گردآوری سخنرانی هایی که توسط پرفسور آنیل کومار کاما راجو در گروه مطالعات معنوی روزهای یکشنبه در ساختمان آموزش ارزشهای انسانی در پراشانتی نیلایام ارائه داده شده است.

 

 

 

نزدیک بودن و عزیز بودن

Nearness vis-a vis Dearness

 

 

 

با ادای احترام به پاهای نیلوفرین باگاوان،

برادران و خواهران عزیز،

 

از شما اجازه می خواهم تا درباره موضوع عزیز بودن و نزدیک بودن به باگاوان سخن بگویم. این مبحث امروز از اهمیت خاصی برخوردار است چراکه پیروان زیادی را می بینیم که بین این دو موضوع گیج و سر در گم هستند. کسانی را می بینیم که ادعا می کنند به باگاوان نزدیک هستند و ده ها سال است که در پراشانتی نیلایام (مقر باگاوان بابا) سکونت دارند. باز کسانی هستند که اعلان می کنند بخاطر مقامشان در سازمان، به باگاوان نزدیک هستند. باز مقوله ای دیگر را مشاهده می کنیم که بخاطر دور بودنشان از او در خارج از کشور و یا در فواصل دور دست قرار گرفتن احساس غم می کنند. کسانی هم هستند که به ناچار از او دورند چراکه نمی توانند نزدیک یا در کنار او باشند.

 

در کسانی که آزادانه احساس و ادعا می کنند در کنار و یا نزدیک باگاوان هستند خصوصیات خارق العاده ای دیده نمی شود، بلکه بالعکس جای بسی تأسف است که خصوصیاتی منفی چون نفس، غرور، فخر و خود بزرگ بینی در آنها بچشم می خورد. این بدان معنا نیست که گروه دیگر بهتر، آرامتر  و یا خرسندترند. فکر اینکه آنها از باگاوان دورند و یا در کنار او قرار نگرفته اند آنها را عصبی و ناخشنود می سازد و منجر به افسردگی و یا در برخی موارد هم باعث از دست رفتن ایمان آنها بخاطر درد و رنج حاصله می شود. پس در هردو مورد، هم در آنهایی که ادعا می کنند به بابا نزدیکند و هم در آنهایی که احساس می کنند از او دورند احساساتی منفی وجود دارد. البته اینها علائمی برای پیشرفت در زمینه معنوی نیستند و هردو از نظر روانشناسی مختل و از نظر ذهنی بهم ریخته محسوب می شوند. بخاطر کسب آرامش و سرور است که انسان به دین و فلسفه روی می آورد. اجازه می خواهم که امروز به این جنبه از  موضوع رسیدگی کامل نماییم.

 

من شخصا احساس می کنم کسانی که می گویند به باگاوان نزدیک هستند جاهلند در حالیکه آنهایی که احساس می کنند از او دورند معصوم ترند. اگر کسی آزادانه اظهار کند خیلی به باگاوان نزدیک است بی شک مغرور و خودخواه است و سقوط او حتمی است. از طرف دیگر اگر کسی بخاطر نزدیک نبودنش احساس غم کند سبک عقل است. از نظر معنوی هردوی این حالات غلط است. بنظر میلیونها پیرو باگاوان در سراسر گیتی، خیلی به او نزدیک بودن از نظر فیزیکی و یا در کنارش قرار گرفتن امکان پذیر نیست. بیایید درباره نزدیک بودنمان به خالق بحث کنیم و ببینیم چگونه میسر است که بتوانیم از او دور بمانیم؟ چگونه است که یکی خود را به طبیعت خیلی  نزدیک می داند در حالیکه دیگری چنین نیست؟ ما کره زمین خود را دوست داریم. حال چه کسی  به کره زمین نزدیک است و چه کسی از آن دور؟ اصولا ما در طول اقامتمان بر روی کره خاکی به زمین نزدیک هستیم. پس چه کسی می تواند از کره زمین دور باشد؟ آتش را در نظر بگیرید. در داخل بدن انسان نیز آتش وجود دارد و درجه حرارت بدن به 37 درجه سانتیگراد می رسد. در بدن انسان فضا وجود دارد، جایی که گردش خون، فرایند تنفسی و دیگر امور حیاتی همواره در حال انجام است. بدین ترتیب پنج عنصر در وجود انسان موجودند. پس هرکس به این عناصر پنجگانه نزدیک است.

 

پس درباره خالق چه می توان گفت؟ او پایین، بالا، بیرون، داخل و در اطراف شماست. این الوهیت است و مفهوم آن اینست که کل کیهان تجلی خداوند است. پس اگر احساس کنیم از خدا جدا افتاده ایم و در کنار و نزدیک او نیستیم از نظر معنوی علامت جهل و سبک عقلی است. بهمین ترتیب از اینکه کسی ابراز کند به خدا نزدیک است نیز یک ادعای کاملا واهی و تفکری غلط است. بعلاوه، با غرور بی حدی  که در انسان موجود است جای شرمندگی است اگر آزادانه ابراز کنیم "من به باگاوان نزدیک هستم". وقتی ما صادقانه و از صمیم قلب و روح خود پذیرفته ایم که باگاوان بابا الهی است الزاما باید بپذیریم که همگان بهُ او نزدیک و برایش عزیزند.   

 

در باگاوادگیتا (از مقدسات کهن هند) آمده که خداوند یکتا در وجود همگان مأوا دارد. فکر می کنم کاملا روشن کرده باشم که همگان نزدیک و عزیز خدایند و اگر تفکر ما مبتنی بر گفته های باگاوان باشد این نکته برایمان خیلی جالب خواهد بود. هنگامی که صبحها باگاوان برای اعطای دارشان (مراسم بزم شهود) می آیند چه کسی به او نزدیک و چه کسی در کنارش است؟ در ابتدا عده قلیلی از دانشجویان پسر نزدیک اویند. سپس وقتی وارد صفوف دارشان می شوند آنهاییکه در خط اول نشسته اند به او نزدیکند و بعد از آن کسانی که برای مصاحبه دعوت می شوند. سپس در طول مراسم باجان (سرودهای نیایشی) آنهاییکه در صفوف اول درون معبد نشسته اند و باجان می خوانند یا ساز می زنند به او نزدیکند. زمانی که آراتی (علامت پایان مراسم باجان) اجرا می شود موبد به او نزدیک است. در سالن غذاخوری آشپزها و تعداد قلیلی از میهمانان بر سر میز غذا به او نزدیکند. بدین منوال، بنا به زمان و مکان، خیلیها به او نزدیکند. اما بهنگام سخنرانی خود، باگاوان بوضوح گفت که خداوند در محراب قلب انسانها ساکن است و در هر جایی که شکوه و عظمتش سروده می شود به ندای پیروانش پاسخ می دهد. باگاوان برای نجات پیروانش به همه جای دنیا می رود.

 

باگاوان در یکی از سخنرانیهای خود اظهار نمودند که نزدیک بودن به بابا صرفا از نظر روانشناسی مطرح است، نه از نظر فیزیکی و مثالی آوردند "وقتی همسایه در بستر مرگ است شما زیاد ناراحت و نگران نیستید در حالیکه وقتی می فهمید فرزندتان در امریکا ناخوش است بکلی بهم می ریزید. شخص دیوار به  دیوار شما تأثیری بر شما نمی گذارد. چرا؟ با آنکه پسرتان خیلی از شما دور و در امریکا است از نظر روانی به شما نزدیکتر است و فقط نزدیک بودن فیزیکی به همسایه شما را تحت تأثیر قرار نمی دهد. حال مثالی دیگر. شاید وقتی به شما بگویند که دختری خیلی بیمار است شرایط او شما را زیاد تحت تأثیر قرار ندهد اما وقتی بعدها با همن دختر ازدواج می کنید و او همسر شما می شود حتی اگر سر درد ساده ای بگیرد شما از محل کار خود تقاضای مرخصی می کنید و به اداره نرفته و در منزل باقی می مانید. دلیل آن چیست؟ دلیل آن دلبستگی شماست. پس شخص باید دلبسته باشد تا احساس نزدیکی فکری به کسی کند. نزدیک بودن فیزیکی معیار دلبستگی نیست". باگاوان مثال دیگری هم می زنند "وقتی دوستان ما به منزل می آیند آنها را به اطاق نشیمن برده و از آنها پذیرایی می کنیم و بالاخره بهنگام رفتنشان آنها را تا دم در بدرقه می کنیم، اما زمانی که دختر متأهلتان به منزل شما می آید تا زمانی را با شما بگذراند، او آزادانه در خانه شما حرکت می کند، از همه چیز کاملا لذت می برد و موقع رفتنش هم شما او را تا درب منزلش می رسانید. حال تفاوت میان این دو چیست؟ چه کسی به شما نزدیکتر است؟ شما دلیل آنرا براحتی می توانید بفهمید. پس من از شما می خواهم تا با نزدیکی فیزیکی صرف به من خود را فراموش نکنید و مغرور نشوید".

 

 بیایید با هم داستان اسطوره ای راماینا (سرگذشت راما) را در این راستا با هم مطالعه کنیم. در این داستان چندین شخصیت وجود دارد که خیلی به راما نزدیک بودند. اول، پادشاه داساراتا، پدر راما که به هیچ وجه از نزدیک بودنش به راما سودی نبرد و از فرستادن راما همراه استادش به جنگل برای محافظت از مناسک دینی از شر دیوها تردید داشت. دوم، ملکه کایکه، یکی از همسران پادشاه که علیرغم عشق وافرش به راما مایل بود او به جنگل فرستاده شود تا فرزند خودش بهاراتا بجای راما به تخت پادشاهی بنشیند. سوم، سیتا زوجه راما که آرزوی داشتن آهوی طلایی را داشت که وجود خارجی نداشت. حال اگر او چنین آرزویی داشت، پدر شوهرش داساراتا و یا پدرش پادشاه جاناکا قادر بودند حتی یک فیل طلایی هم به او هدیه کنند. سیتا تهمتهای ناروایی حتی به لاکشمانا برادر راما که به امر وی مأمور حفاظت از او بود داد که به اجبار و اصرار او وی را در جنگل رها کرد و بدنبال گرفتن آهوی طلایی شتافت. سیتا با آنکه همسر راما بود واقعا می پنداشت که زندگی راما در خطر است. در این رابطه باگاوان فرموده اند "تا زمانی که سیتا راما را می خواست (خدا) امن و خرسند بود ولی لحظه ای که هوس داشتن آهوی طلایی او را فرا گرفت در چنگال مرگ (راوانا- ابلیس مجسم) گرفتار آمد". در این داستان پیام آن است که چگونه حتی نزدیک ترین کس به راما، یعنی همسرش سیتا می توانست متوهم شود. لاکشمانا که در اثر نافرمانی از امر راما محل سیتا را ترک کرد و باعث شد که او توسط راوانا ربوده شود، تا آخر عمر احساس ندامت و گناه می کرد. پس از آنکه سیتا با تحکم به او گفت که او را ترک کند و بدنبال راما برود، با آنکه بخوبی می دانست هرگز خطری نمی توانست راما را تهدید کند، ناچار به ترک محل شد. در این داستان راماینا بخوبی مشاهده می کنیم که داساراتای پدر، لاکشمانای برادر، نامادری کایکه و همسر، سیتا، همگی از نزدیک بودن به راما دچار توهم بودند.

 

در مورد کریشنا آواتار، نزدیکترین خویشاوند او، یعنی دایی اش کامسا بدترین دشمن او بود. نامادری اش یاشودا با آنکه شاهد معجزات بی حدش بود هرگز خود را از اوهام احساس اینکه کریشنا فرزندش است هرگز رها نشد. کوراواها، پسر عموهای کریشنا که عملا می دیدند او چگونه طرحهای آنها را برای از بین بردن پانداواها (رسته با تقوایان) خنثی می کرد، علیرغم نزدیک بودنشان به او هرگز به الوهیتش پی نبردند. آرجونا (جوان ترین برادران پانداوا) که از همه به کریشنا نزدیکتر بود نیز دچار توهم بود. در پایان نبرد که کریشنا و آرجونا با هم از میدان نبرد باز می گشتند، آرجونا از کریشنا که ارابه او را می راند درخواست نمود که طبق سنت دیرینه، اول او از ارابه پیاده شود. تا زمانی که آرجونا چهره کیهانی کریشنا را ندید ایمان کامل به او نیاورد. همچنین داستان ساتیاباما را نیز شنیده ایم که برای بدست آوردن کریشنا مناسکی را که توسط حکیم نارادا توصیه شده بود انجام داد. طبق گفته داستان او می توانست کریشنا را اول به حکیم نارادا تقدیم کند و سپس با اعطای طلای هم وزنش، طبق میزان کفه ترازو، او را از وی پس بگیرد. در این فرایند ساتیاباما همه جواهرات خود را در کفه ترازو ریخت و بویژه گوهر مشهور زبان زد عامش را، اما کفه ترازو به وزن کریشنا در نیامد. در آخر، همانگونه که همه ما می دانیم، روکمینی بود که با سرودن نام کریشنا و قرار دادن یک برگ بوته مقدس تولسی در کفه ترازو، توانست آنرا تراز کند. نکته مهم در اینجا آنست که ساتیاباما نزدیکترین زوجه کریشنا نتوانست با بکار بردن طلا و ثروتش او را وزن کند. حال اگر او به الوهیت کریشنا آگاه بود آیا چنین کاری می کرد؟ آیا نزدیک بودن به کریشنا او را متوهم ساخته بود؟ بله البته! کریشنا آواتار نیز آنهایی را که باو نزدیک بودند دچار توهم می کرد.

 

درباره عیسی مسیح چه؟ توماس از حواریون او خیلی به مسیح نزدیک بود اما دیرتر مبدل به توماس مردد گشت چراکه نسبت به الوهیت مسیح تردید پیدا کرد. آیا نمی دانیم که یهودا، یکی از نزدیکترین حواریون مسیح او را تنها بخاطر 30 سکه نقره به دشمن فروخت. حال اثر نزدیک بودن در این دو مورد چه مفهومی دارد؟

 

سپس زندگی راماکریشنا پاراماهامسا (یکی از قدیسین معاصر هند) را در نظر بگیریم. زمانی که در اثر ابتلا به سرطان حنجره لحظات آخر عمر خود را سپری می کرد ویوکاناندا که بهترین پیرو اش بود در اطاق مجاور دستخوش تفکرات منفی شد. تعجب می کرد از اینکه چرا راماکریشنا که موجودی الهی بود می بایست عذاب بکشد؟ سپس پاراماهامسا (راماکریشنا) نزدش ظاهر شد و گفت "نارن! ببین، راما و کریشنا هردو در شکل راماکریشنا در حضورت هستند". آیا کسی از ویوکاناندا به راماکریشنا نزدیکتر بود؟ آیا چیزی بغیر از این نزدیکی باعث تردید او شده بود؟ درباره سارادا دوی مادر مقدس (همسر راماکریشنا) چی؟ وقتی راماکریشنا تن خاکی اش را رها کرد همسرش سارادا دوی نزد برادرش رفت و از فرزندان او مواظبت کرد و به امور خانوادگی وی پرداخت. یک روز او بقدری غمگین و ناراحت بود که با خود می گفت "سوامی، تفدیر من چیست؟ اگر تو به من فرزندی داده بودی من حالا نزد او می ماندم. حال که فرزند ندارم باید مانند یک کلفت زندگی کنم". پاراماهامسا نزد او ظاهر شد و گفت "سارادا، چرا گریه می کنی؟ چرا غمگین هستی؟ چرا فکر می کنی فرزند نداری؟ روزی بزودی فرا خواهد رسید که هزاران نفر از پی تو خواهند آمد و مادر! مادر! خطابت خواهند کرد... و در واقع چیزی نگذشت که در سالهای آتی عمرش او بعنوان مادر! سرکرده مکتب راماکریشنا شد. این مورد نیز نشان می دهد که سارادا دوی نیز استثناء نبود و در نزدیک بودنش به راماکریشنا دچار توهم شده بود.

 

شیاما پیرو مخلص شیردی سائی بابا دستخوش احساس گناه شد که چرا نتوانسته بود کمال الوهیت باگاوان را درک کند! بعد از اینکه شیردی سائی تن خاکی خود را رها کرد او بقدری ناراحت بود که چرا در طول عمر باگاوان نتوانسته بود به الوهیت کامل او پی ببرد. نزدیکی و مجاورت، او را نابینا کرده بود. حال بگذارید نظر باگاوان ساتیا سائی بابا را درباره این مجاورت و نزدیکی بشنویم. او به دفعات به دانشجویان گفته است "زنبورها از دور دست می آیند تا شهد گل نیلوفر را بنوشند در حالیکه حلزونها، قورباغه ها و ماهیانی که در استخر همواره نزدیک گل نیلوفرند ارزش آنرا نمی دانند. بهمین ترتیب بسیارند پیروانی که از سرزمینهای دور دست با علم به ارزش باگاوان به اینجا می آیند در حالیکه شما مانند قورباغه ها و حلزونها ارزش او را نمی دانید. شما همه روزه مرا می بینیند ولی پی به ارزش من نمی برید. من با شما سخن می گویم، سرود می خوانم، شوخی می کنم، با شما غذا می خورم و در میانتان حرکت می کنم. بنابراین شما متوهم می شوید. یک قورباغه در چاه آب نمی تواند تصور عظمت دریا را بکند. بهمین ترتیب، شما مانند قورباغه هایی هستید که متوجه دریای پیروان خارج از اینجا نیستید. در زیر هر چراغ همواره سایه می یابید و بهمین منوال است که شما در سایه قرار گرفته اید. نور فانوس دریایی به فواصل دور دست می رسد در حالیکه در پای آن تاریکی حاکم است".

 

بهمین منوال، نور الوهیت باگاوان به چهار گوشه جهان می رسد اما شما در تاریکی واقع شده اید. شما در اطراف این جسم خاکی حرکت می کنید و ذهنتان به دورتر از آن دست نمی یابد. شما تنگ نظر و کوته بین هستید. پس چگونه می توانید به عظمت بزرگی باگاوان پی ببرید و به آن ارج نهید؟ عشق در شما منقبض شده است اما در باگاوان همواره در حال انبساط است. شما حتی عشق یک مادر را نمی فهمید پس چگونه می خواهید عشق هزار مادر به عظمت اقیانوس بابا را بفهمید؟ شما قالب فیزیکی را می بینید و دچار اشتباه می شوید. پس قلب او چی؟ شما خودخواهید. هرآنچه می کنید و می گویید نفعی شخصی در آن دارید. چه باور کنید و چه باورنکیند من از سر تا پا بی نفسم. وقتی درباره درخت انبه چیزی می شنوید و میوه آنرا در ذهن متصور می شوید آب از دهانتان جاری می شود. حتی با تصور حلاوت آن خرسند می شوید اما وقتی بطور واقعی به بازار میوه می روید و انبه را در دست می گیرید، می خواهید آنرا ببویید و بچشید (به شیرینی آن شک دارید). بهمین ترتیب وقتی به خدا می اندیشید احساس ارادت در قلبتان می جهد اما زمانی که او را در جلوی روی خود مشاهده می کنید تردید بر شما مستولی می شود. شما اینگونه متوهم می شوید. با این توضیح، حال بسیار روشن است چرا زمانی که بسیار نزدیک به بابا زندگی می کنیم الوهیت او را حس نمی کنیم. باز باگاوان فرموده اند "تعداد دفعاتی که به پوتاپارتی سفر کرده اید مهم نیست. شما بطور روزمره شاهد راننده ها و شاگرد راننده هایی هستید که به اینجا می آیند. آیا آنها الوهیت را مشاهده می کنند؟".

 

حال منظور من این نیست که خود را از نزدیک بودن به باگاوان محروم سازید و نمی گویم که نزدیک بودن به وی بی معنی است. این مجاورت به هر کسی عطا نمی شود. شکی نیست که نماینگر لطف خدا است اما آنچه برایتان تأکید می کنم اینست که نزدیک بودن  کافی نیست. شما باید در عین حال برایش عزیز هم باشید. اگر برایش عزیز بودید نزدیک بودنتان هم به وی مفهوم پیدا می کند. مجاورت از عزیز بودن ثمر می بخشد و شور و سرور عطا می کند. تجربه واقعی معنوی از ترکیب این دو بدست می آید. یک پدر پسرش را بسیار دوست دارد و پسر برایش خیلی عزیز است اما اگر قرار باشد پسر از پدر دور باشد کافی نیست. پدر دوست دارد که پسرش نزدیک او باشد. رابطه میان مادر و پسر نیز همینطور و رابطه میان زن و شوهر هم به همچنین. با آنکه آنها برای هم عزیزند دوست دارند بهم نزدیک باشند تا نشاط کامل را بچشند. بطور مشابه شخص باید هم نزدیک و هم عزیز خدا باشد تا بتواند از آواتار ما استفاده کامل ببرد.

 

باگاوان تمثیلی زدند "وقتی دو قطعه چوب خشک بهم ساییده شوند آتش آنها را می بلعد و وقتی آتش را باد می زنیم شعله آن افزوده می شود. دو قطعه چوب باید نزدیک هم قرار گیرند تا روشن شوند و بسوزند". در اینجا وضعیت عزیز بودن مطرح می شود. این دو قطعه چوب بهم نزدیکند و با دمیدن هوا شعله سرورشان افزون می شود. فکر می کنم توانسته باشم در سخنرانی خود به وضوح گفته باشم که اول باید برایش عزیز باشیم و سپس نزدیک او باشیم. این بدان معنی است که بگوییم "دور از چشم بودن دور از ذهن بودن است". اگر فقط به او نزدیک باشیم ولی برایش عزیز نباشیم کارمان مبدل به مناسکی عادی و ماشینوار می شود. دوستان من، الهی که خداوند هردوی این موهبت ها را یعنی نزدیکی بودن و عزیز بودن را به ما عطا فرماید تا بتوانیم در خورشید الوهیت آواتار مسرورانه زندگی کنیم. انشاء الله که باگاوان همه شما را تبرک کند.

 

سایرام.

 

 

 

آگاهی

Awareness

 

 

 

با ادای احترام به قدوم نیلوفرین بابای عزیز،

برادران و خواهران عزیز،

 

واقعا که اقبال خوش به ما روی آورده تا بتوانیم به لطف الهی باگاوان بابا در اینجا گرد هم آمده و گاها موضوعات معنوی را که ایشان ارائه داده اند به بحث بگذاریم. با دعا به درگاه او با تواضع و متانت برخی از تفکرات خود را درباره موضوع امروز که "آگاهی" است خدمتتان ارائه می دهم. ما در زندگی روزمره خود باید متوجه همه جوانب زندگی باشیم تا بتوانیم در این اقامت خاکی موفق باشیم. بعنوان یک معلم، انسان باید نسبت به آخرین پیشرفتهای موضوع درسی اش و تکمیل اطلاعات جدید درباره آن آگاه باشد تا بتواند در کلاس تدریس کند. یک پزشک باید نسبت به آخرین داروها، جنبه های بیوشیمیایی آنها، میزان مصرف، اثرات جانبی و تکنیکهای جدید برخورد با بیماری، آگاهی داشته باشد تا پزشک متبهری شود. یک وکیل بعنوان مثال باید نسبت به همه جوانب حقوقی مربوط به موردی که در دست اقدام دارد آگاه باشد تا بتواند در دادگاه پیروز شود. کار، هرقدر که کوچک و یا صنعت بزرگی باشد، هرکس باید نسبت به وظیفه ای که به او محول شده آگاهی حاصل کند.  آگاهی حرفه ای و تخصص یعنی همین.

 

یک خانه دار باید نسبت به مسؤلیتهای خود و تعهداتش نسبت به خانواده آگاه باشد و این آگاهی احتماعی است. بعنوان یک شهروند، ما باید به وظایف، حقوق، مسؤلیتها و نقشمان در اداره کردن امور و همکاریهای اجتماعی و غیره آگاه باشیم و این آگاهی سیاسی است. بنابراین، از سحر تا شب، آگاهی در تلاش، فعالیت، کار، مهارتها، تواناییها و استعدادهای ثمربخش و هدفمند واجب است. این آگاهی جمعی است.

 

آنچه باید پرورش و توسعه دهیم آگاهی معنوی است. آگاهی معنوی و نیاز کسب آن چیست و چگونه می تواند در زندگی به ما کمک کند؟ خطر زیستن بدون آگاهی معنوی چیست و در صورت فقدان آن چگونه می توان آنرا پرورش داد؟ برخی از سؤلاتی که در ارتباط با موضوع آگاهی در رابطه با معنویت در ذهن مطرح می شود اینها است. هر سالک، جوینده، پیرو و یا مؤمن باید از آگاهی درست و دقیق برخوردار باشد وگرنه خطر شکست کامل در زندگی، در کمین او نشسته است.

 

بگذارید چند نکته در این راستا با شما به میان بگذارم. آگاهی یعنی پی بردن به الوهیت موجود در همه جا و همه وقت. ما باید بدانیم که کل عالم هستی الهی است و در وداها (مقدسات کهن هند) نیز چنین آمده است. خداوند همانقدر که در یک اتم وجود دارد در تمامی عناصر و ماده نیز هست. او ریز ترین ریزها و بزرگترین بزرگها است. آگاهی یعنی همین. ما هرگز نباید خداوند را به معبد، نام و شکل و یا برهه ای خاص از زمان محدود کنیم. خداوند ورای زمان و مکان است. همه صور از اوست، همه نامها از اوست. خداوند در همه است و همه در اویند. این خود آگاهی معنوی است که مفهوم آن حضور خداوند در همه موجودات است و شایان حرمت و ارج و احترام است و مستلزم تواضع و روحیه دعا. پنج عنصر الهی هستند. خاک، هوا، آتش، باران و غیره نیاز به دعاهای خاصی برای نزول برکات خود دارند. بوته های تولسی و مارگوسا مقدس اند. بوته های تولسی را در مقابل همه خانه در هند می توان یافت. درخت کاج به مناسبت عید کریسمس مشهور شده است. درخت گینکو بیلوبا به مناسک چینی ها مربوط می شود. حضرت بودا بعد از ریاضت طولانی با نشستن در زیر درخت فیلکوس و در زمان کامل بودن قرص کره ماه به رستگاری و نیروانا رسید. پس درختان و گیاهان نیز مقدسند. ناندی گاو نر، وسیله شیوا (از خدایان هند) است. هانومان میمون، خدمتگزار راما است. کریشنا گاو پرورش می داد و به همین دلیل گوپالا (حامی گاوها) نامیده می شد. گانش (حضرت فیل) موشیکا (موش) را بعنوان وسیله خود انتخاب کرده، حضرت سوبرامانیام بر طاووس و الهه دورگا بر شیر نشسته است. معبد مشهوری در نزدیکی تیروپاتی (محلی زیارتی در جنوب هند) به فیل و عنکبوتی مربوط می شود. ویشنو (از خدایان هند) بر مار عظیمی آرمیده است. شیوا پوست آهو بر تن دارد و ویشنو با پرنده ای بنام گارودا حرکت می کند... و بسیارند اینگونه تمثیلهای دیگر. پس حیوانات، پرندگان و موجودات دیگر نیز مقدس تلقی می شوند. آیا این بدان مفهوم نیست که همه چیز الهی است؟ آیا همه چیز نشانگر الوهیت نیست؟ آیا همه اینها الوهیت در سطوح مختلف آگاهی نیست؟ اگر این چنین نباشد پس دلیل مقدس بودن نباتات، حیوانات، باد، آب، آتش و خاک و غیره چیست؟

 

بهنگام بنا نهادن ساختمانی جدید دعا و مناسکی خطاب به خاک انجام می دهیم. آب رودهای مقدسی چون گنگ، کریشنا و کاوری را ستایش می کنیم. هر دوازده سال یک بار، در طول مدتی که مقدس پنداشته می شود، پیروان به رودهای مقدس می روند و در آنها غسل می کنند. دلیل آن چیست؟ آیا بهنگام جشن دورگاشتامی (روز اول از سه روز جشن داسارا) مشاهده نکرده اید که چگونه مردم ماشین آلات، وسایل نقلیه، اتومبیلها و غیره را ثنا و ستایش می کنند؟ مشاهده نکرده اید که چگونه رقاصان عرفانی معبد به زمین ادای احترام می کنند؟ نوازندگان تبلا به ساز خود ارج می نهند و حتی رانندگان کامیون قبل از حرکتشان به وسیله خود ادای احترام می کنند. آیا بهنگام جشن شانکراتی (روز قوت و کشاورزی) مشاهده نکرده اید که چگونه روستائیان به داس و خیش خود ادای احترام می کنند؟ بدین منوال می توانم تمثیلهای بسیاری را برایتان نقل کنم که بنا بر آنها، در سرزمین بهارات (هند کهن) ادوات، آلات موسیقی و وسایل دیگر همه مقدس و الهی تلقی می شوند.

 

دانش تحت عنوان الهه سار