فهرست
نزدیک بودن و عزیز بودن
آگاهی
ساکن درون
پیرو صاحب و سرور خود باشید
در مقابل شیطان ایستادگی کنید
تا آخر بجنگید
بازی را به پایان برسانید
وقف
انضباط
اخلاص و ارادت
تشخیص و پشتکار
اعتماد بنفس، رضایت نفس، ایثار و گذشت، رهایی و رستگاری
بودن و شدن
لطفا سکوت!
چرا و چرا نه
رفتار و کردار
یوگا – یکی شدن
خواستن خواسته
ویچارا ودیکا – تحقیق درباره عالم
رهایی نفس
آلودگی
تعالیم عملی و عالمگیر باگاوان شری ساتیا سائی بابا
گردآوری سخنرانی هایی که توسط پرفسور آنیل کومار کاما راجو در گروه مطالعات معنوی روزهای یکشنبه در ساختمان آموزش ارزشهای انسانی در پراشانتی نیلایام ارائه داده شده است.
نزدیک بودن و عزیز بودن
Nearness vis-a vis Dearness
با ادای احترام به پاهای نیلوفرین باگاوان،
برادران و خواهران عزیز،
از شما اجازه می خواهم تا درباره موضوع عزیز بودن و نزدیک بودن به باگاوان سخن بگویم. این مبحث امروز از اهمیت خاصی برخوردار است چراکه پیروان زیادی را می بینیم که بین این دو موضوع گیج و سر در گم هستند. کسانی را می بینیم که ادعا می کنند به باگاوان نزدیک هستند و ده ها سال است که در پراشانتی نیلایام (مقر باگاوان بابا) سکونت دارند. باز کسانی هستند که اعلان می کنند بخاطر مقامشان در سازمان، به باگاوان نزدیک هستند. باز مقوله ای دیگر را مشاهده می کنیم که بخاطر دور بودنشان از او در خارج از کشور و یا در فواصل دور دست قرار گرفتن احساس غم می کنند. کسانی هم هستند که به ناچار از او دورند چراکه نمی توانند نزدیک یا در کنار او باشند.
در کسانی که آزادانه احساس و ادعا می کنند در کنار و یا نزدیک باگاوان هستند خصوصیات خارق العاده ای دیده نمی شود، بلکه بالعکس جای بسی تأسف است که خصوصیاتی منفی چون نفس، غرور، فخر و خود بزرگ بینی در آنها بچشم می خورد. این بدان معنا نیست که گروه دیگر بهتر، آرامتر و یا خرسندترند. فکر اینکه آنها از باگاوان دورند و یا در کنار او قرار نگرفته اند آنها را عصبی و ناخشنود می سازد و منجر به افسردگی و یا در برخی موارد هم باعث از دست رفتن ایمان آنها بخاطر درد و رنج حاصله می شود. پس در هردو مورد، هم در آنهایی که ادعا می کنند به بابا نزدیکند و هم در آنهایی که احساس می کنند از او دورند احساساتی منفی وجود دارد. البته اینها علائمی برای پیشرفت در زمینه معنوی نیستند و هردو از نظر روانشناسی مختل و از نظر ذهنی بهم ریخته محسوب می شوند. بخاطر کسب آرامش و سرور است که انسان به دین و فلسفه روی می آورد. اجازه می خواهم که امروز به این جنبه از موضوع رسیدگی کامل نماییم.
من شخصا احساس می کنم کسانی که می گویند به باگاوان نزدیک هستند جاهلند در حالیکه آنهایی که احساس می کنند از او دورند معصوم ترند. اگر کسی آزادانه اظهار کند خیلی به باگاوان نزدیک است بی شک مغرور و خودخواه است و سقوط او حتمی است. از طرف دیگر اگر کسی بخاطر نزدیک نبودنش احساس غم کند سبک عقل است. از نظر معنوی هردوی این حالات غلط است. بنظر میلیونها پیرو باگاوان در سراسر گیتی، خیلی به او نزدیک بودن از نظر فیزیکی و یا در کنارش قرار گرفتن امکان پذیر نیست. بیایید درباره نزدیک بودنمان به خالق بحث کنیم و ببینیم چگونه میسر است که بتوانیم از او دور بمانیم؟ چگونه است که یکی خود را به طبیعت خیلی نزدیک می داند در حالیکه دیگری چنین نیست؟ ما کره زمین خود را دوست داریم. حال چه کسی به کره زمین نزدیک است و چه کسی از آن دور؟ اصولا ما در طول اقامتمان بر روی کره خاکی به زمین نزدیک هستیم. پس چه کسی می تواند از کره زمین دور باشد؟ آتش را در نظر بگیرید. در داخل بدن انسان نیز آتش وجود دارد و درجه حرارت بدن به 37 درجه سانتیگراد می رسد. در بدن انسان فضا وجود دارد، جایی که گردش خون، فرایند تنفسی و دیگر امور حیاتی همواره در حال انجام است. بدین ترتیب پنج عنصر در وجود انسان موجودند. پس هرکس به این عناصر پنجگانه نزدیک است.
پس درباره خالق چه می توان گفت؟ او پایین، بالا، بیرون، داخل و در اطراف شماست. این الوهیت است و مفهوم آن اینست که کل کیهان تجلی خداوند است. پس اگر احساس کنیم از خدا جدا افتاده ایم و در کنار و نزدیک او نیستیم از نظر معنوی علامت جهل و سبک عقلی است. بهمین ترتیب از اینکه کسی ابراز کند به خدا نزدیک است نیز یک ادعای کاملا واهی و تفکری غلط است. بعلاوه، با غرور بی حدی که در انسان موجود است جای شرمندگی است اگر آزادانه ابراز کنیم "من به باگاوان نزدیک هستم". وقتی ما صادقانه و از صمیم قلب و روح خود پذیرفته ایم که باگاوان بابا الهی است الزاما باید بپذیریم که همگان بهُ او نزدیک و برایش عزیزند.
در باگاوادگیتا (از مقدسات کهن هند) آمده که خداوند یکتا در وجود همگان مأوا دارد. فکر می کنم کاملا روشن کرده باشم که همگان نزدیک و عزیز خدایند و اگر تفکر ما مبتنی بر گفته های باگاوان باشد این نکته برایمان خیلی جالب خواهد بود. هنگامی که صبحها باگاوان برای اعطای دارشان (مراسم بزم شهود) می آیند چه کسی به او نزدیک و چه کسی در کنارش است؟ در ابتدا عده قلیلی از دانشجویان پسر نزدیک اویند. سپس وقتی وارد صفوف دارشان می شوند آنهاییکه در خط اول نشسته اند به او نزدیکند و بعد از آن کسانی که برای مصاحبه دعوت می شوند. سپس در طول مراسم باجان (سرودهای نیایشی) آنهاییکه در صفوف اول درون معبد نشسته اند و باجان می خوانند یا ساز می زنند به او نزدیکند. زمانی که آراتی (علامت پایان مراسم باجان) اجرا می شود موبد به او نزدیک است. در سالن غذاخوری آشپزها و تعداد قلیلی از میهمانان بر سر میز غذا به او نزدیکند. بدین منوال، بنا به زمان و مکان، خیلیها به او نزدیکند. اما بهنگام سخنرانی خود، باگاوان بوضوح گفت که خداوند در محراب قلب انسانها ساکن است و در هر جایی که شکوه و عظمتش سروده می شود به ندای پیروانش پاسخ می دهد. باگاوان برای نجات پیروانش به همه جای دنیا می رود.
باگاوان در یکی از سخنرانیهای خود اظهار نمودند که نزدیک بودن به بابا صرفا از نظر روانشناسی مطرح است، نه از نظر فیزیکی و مثالی آوردند "وقتی همسایه در بستر مرگ است شما زیاد ناراحت و نگران نیستید در حالیکه وقتی می فهمید فرزندتان در امریکا ناخوش است بکلی بهم می ریزید. شخص دیوار به دیوار شما تأثیری بر شما نمی گذارد. چرا؟ با آنکه پسرتان خیلی از شما دور و در امریکا است از نظر روانی به شما نزدیکتر است و فقط نزدیک بودن فیزیکی به همسایه شما را تحت تأثیر قرار نمی دهد. حال مثالی دیگر. شاید وقتی به شما بگویند که دختری خیلی بیمار است شرایط او شما را زیاد تحت تأثیر قرار ندهد اما وقتی بعدها با همن دختر ازدواج می کنید و او همسر شما می شود حتی اگر سر درد ساده ای بگیرد شما از محل کار خود تقاضای مرخصی می کنید و به اداره نرفته و در منزل باقی می مانید. دلیل آن چیست؟ دلیل آن دلبستگی شماست. پس شخص باید دلبسته باشد تا احساس نزدیکی فکری به کسی کند. نزدیک بودن فیزیکی معیار دلبستگی نیست". باگاوان مثال دیگری هم می زنند "وقتی دوستان ما به منزل می آیند آنها را به اطاق نشیمن برده و از آنها پذیرایی می کنیم و بالاخره بهنگام رفتنشان آنها را تا دم در بدرقه می کنیم، اما زمانی که دختر متأهلتان به منزل شما می آید تا زمانی را با شما بگذراند، او آزادانه در خانه شما حرکت می کند، از همه چیز کاملا لذت می برد و موقع رفتنش هم شما او را تا درب منزلش می رسانید. حال تفاوت میان این دو چیست؟ چه کسی به شما نزدیکتر است؟ شما دلیل آنرا براحتی می توانید بفهمید. پس من از شما می خواهم تا با نزدیکی فیزیکی صرف به من خود را فراموش نکنید و مغرور نشوید".
بیایید با هم داستان اسطوره ای راماینا (سرگذشت راما) را در این راستا با هم مطالعه کنیم. در این داستان چندین شخصیت وجود دارد که خیلی به راما نزدیک بودند. اول، پادشاه داساراتا، پدر راما که به هیچ وجه از نزدیک بودنش به راما سودی نبرد و از فرستادن راما همراه استادش به جنگل برای محافظت از مناسک دینی از شر دیوها تردید داشت. دوم، ملکه کایکه، یکی از همسران پادشاه که علیرغم عشق وافرش به راما مایل بود او به جنگل فرستاده شود تا فرزند خودش بهاراتا بجای راما به تخت پادشاهی بنشیند. سوم، سیتا زوجه راما که آرزوی داشتن آهوی طلایی را داشت که وجود خارجی نداشت. حال اگر او چنین آرزویی داشت، پدر شوهرش داساراتا و یا پدرش پادشاه جاناکا قادر بودند حتی یک فیل طلایی هم به او هدیه کنند. سیتا تهمتهای ناروایی حتی به لاکشمانا برادر راما که به امر وی مأمور حفاظت از او بود داد که به اجبار و اصرار او وی را در جنگل رها کرد و بدنبال گرفتن آهوی طلایی شتافت. سیتا با آنکه همسر راما بود واقعا می پنداشت که زندگی راما در خطر است. در این رابطه باگاوان فرموده اند "تا زمانی که سیتا راما را می خواست (خدا) امن و خرسند بود ولی لحظه ای که هوس داشتن آهوی طلایی او را فرا گرفت در چنگال مرگ (راوانا- ابلیس مجسم) گرفتار آمد". در این داستان پیام آن است که چگونه حتی نزدیک ترین کس به راما، یعنی همسرش سیتا می توانست متوهم شود. لاکشمانا که در اثر نافرمانی از امر راما محل سیتا را ترک کرد و باعث شد که او توسط راوانا ربوده شود، تا آخر عمر احساس ندامت و گناه می کرد. پس از آنکه سیتا با تحکم به او گفت که او را ترک کند و بدنبال راما برود، با آنکه بخوبی می دانست هرگز خطری نمی توانست راما را تهدید کند، ناچار به ترک محل شد. در این داستان راماینا بخوبی مشاهده می کنیم که داساراتای پدر، لاکشمانای برادر، نامادری کایکه و همسر، سیتا، همگی از نزدیک بودن به راما دچار توهم بودند.
در مورد کریشنا آواتار، نزدیکترین خویشاوند او، یعنی دایی اش کامسا بدترین دشمن او بود. نامادری اش یاشودا با آنکه شاهد معجزات بی حدش بود هرگز خود را از اوهام احساس اینکه کریشنا فرزندش است هرگز رها نشد. کوراواها، پسر عموهای کریشنا که عملا می دیدند او چگونه طرحهای آنها را برای از بین بردن پانداواها (رسته با تقوایان) خنثی می کرد، علیرغم نزدیک بودنشان به او هرگز به الوهیتش پی نبردند. آرجونا (جوان ترین برادران پانداوا) که از همه به کریشنا نزدیکتر بود نیز دچار توهم بود. در پایان نبرد که کریشنا و آرجونا با هم از میدان نبرد باز می گشتند، آرجونا از کریشنا که ارابه او را می راند درخواست نمود که طبق سنت دیرینه، اول او از ارابه پیاده شود. تا زمانی که آرجونا چهره کیهانی کریشنا را ندید ایمان کامل به او نیاورد. همچنین داستان ساتیاباما را نیز شنیده ایم که برای بدست آوردن کریشنا مناسکی را که توسط حکیم نارادا توصیه شده بود انجام داد. طبق گفته داستان او می توانست کریشنا را اول به حکیم نارادا تقدیم کند و سپس با اعطای طلای هم وزنش، طبق میزان کفه ترازو، او را از وی پس بگیرد. در این فرایند ساتیاباما همه جواهرات خود را در کفه ترازو ریخت و بویژه گوهر مشهور زبان زد عامش را، اما کفه ترازو به وزن کریشنا در نیامد. در آخر، همانگونه که همه ما می دانیم، روکمینی بود که با سرودن نام کریشنا و قرار دادن یک برگ بوته مقدس تولسی در کفه ترازو، توانست آنرا تراز کند. نکته مهم در اینجا آنست که ساتیاباما نزدیکترین زوجه کریشنا نتوانست با بکار بردن طلا و ثروتش او را وزن کند. حال اگر او به الوهیت کریشنا آگاه بود آیا چنین کاری می کرد؟ آیا نزدیک بودن به کریشنا او را متوهم ساخته بود؟ بله البته! کریشنا آواتار نیز آنهایی را که باو نزدیک بودند دچار توهم می کرد.
درباره عیسی مسیح چه؟ توماس از حواریون او خیلی به مسیح نزدیک بود اما دیرتر مبدل به توماس مردد گشت چراکه نسبت به الوهیت مسیح تردید پیدا کرد. آیا نمی دانیم که یهودا، یکی از نزدیکترین حواریون مسیح او را تنها بخاطر 30 سکه نقره به دشمن فروخت. حال اثر نزدیک بودن در این دو مورد چه مفهومی دارد؟
سپس زندگی راماکریشنا پاراماهامسا (یکی از قدیسین معاصر هند) را در نظر بگیریم. زمانی که در اثر ابتلا به سرطان حنجره لحظات آخر عمر خود را سپری می کرد ویوکاناندا که بهترین پیرو اش بود در اطاق مجاور دستخوش تفکرات منفی شد. تعجب می کرد از اینکه چرا راماکریشنا که موجودی الهی بود می بایست عذاب بکشد؟ سپس پاراماهامسا (راماکریشنا) نزدش ظاهر شد و گفت "نارن! ببین، راما و کریشنا هردو در شکل راماکریشنا در حضورت هستند". آیا کسی از ویوکاناندا به راماکریشنا نزدیکتر بود؟ آیا چیزی بغیر از این نزدیکی باعث تردید او شده بود؟ درباره سارادا دوی مادر مقدس (همسر راماکریشنا) چی؟ وقتی راماکریشنا تن خاکی اش را رها کرد همسرش سارادا دوی نزد برادرش رفت و از فرزندان او مواظبت کرد و به امور خانوادگی وی پرداخت. یک روز او بقدری غمگین و ناراحت بود که با خود می گفت "سوامی، تفدیر من چیست؟ اگر تو به من فرزندی داده بودی من حالا نزد او می ماندم. حال که فرزند ندارم باید مانند یک کلفت زندگی کنم". پاراماهامسا نزد او ظاهر شد و گفت "سارادا، چرا گریه می کنی؟ چرا غمگین هستی؟ چرا فکر می کنی فرزند نداری؟ روزی بزودی فرا خواهد رسید که هزاران نفر از پی تو خواهند آمد و مادر! مادر! خطابت خواهند کرد... و در واقع چیزی نگذشت که در سالهای آتی عمرش او بعنوان مادر! سرکرده مکتب راماکریشنا شد. این مورد نیز نشان می دهد که سارادا دوی نیز استثناء نبود و در نزدیک بودنش به راماکریشنا دچار توهم شده بود.
شیاما پیرو مخلص شیردی سائی بابا دستخوش احساس گناه شد که چرا نتوانسته بود کمال الوهیت باگاوان را درک کند! بعد از اینکه شیردی سائی تن خاکی خود را رها کرد او بقدری ناراحت بود که چرا در طول عمر باگاوان نتوانسته بود به الوهیت کامل او پی ببرد. نزدیکی و مجاورت، او را نابینا کرده بود. حال بگذارید نظر باگاوان ساتیا سائی بابا را درباره این مجاورت و نزدیکی بشنویم. او به دفعات به دانشجویان گفته است "زنبورها از دور دست می آیند تا شهد گل نیلوفر را بنوشند در حالیکه حلزونها، قورباغه ها و ماهیانی که در استخر همواره نزدیک گل نیلوفرند ارزش آنرا نمی دانند. بهمین ترتیب بسیارند پیروانی که از سرزمینهای دور دست با علم به ارزش باگاوان به اینجا می آیند در حالیکه شما مانند قورباغه ها و حلزونها ارزش او را نمی دانید. شما همه روزه مرا می بینیند ولی پی به ارزش من نمی برید. من با شما سخن می گویم، سرود می خوانم، شوخی می کنم، با شما غذا می خورم و در میانتان حرکت می کنم. بنابراین شما متوهم می شوید. یک قورباغه در چاه آب نمی تواند تصور عظمت دریا را بکند. بهمین ترتیب، شما مانند قورباغه هایی هستید که متوجه دریای پیروان خارج از اینجا نیستید. در زیر هر چراغ همواره سایه می یابید و بهمین منوال است که شما در سایه قرار گرفته اید. نور فانوس دریایی به فواصل دور دست می رسد در حالیکه در پای آن تاریکی حاکم است".
بهمین منوال، نور الوهیت باگاوان به چهار گوشه جهان می رسد اما شما در تاریکی واقع شده اید. شما در اطراف این جسم خاکی حرکت می کنید و ذهنتان به دورتر از آن دست نمی یابد. شما تنگ نظر و کوته بین هستید. پس چگونه می توانید به عظمت بزرگی باگاوان پی ببرید و به آن ارج نهید؟ عشق در شما منقبض شده است اما در باگاوان همواره در حال انبساط است. شما حتی عشق یک مادر را نمی فهمید پس چگونه می خواهید عشق هزار مادر به عظمت اقیانوس بابا را بفهمید؟ شما قالب فیزیکی را می بینید و دچار اشتباه می شوید. پس قلب او چی؟ شما خودخواهید. هرآنچه می کنید و می گویید نفعی شخصی در آن دارید. چه باور کنید و چه باورنکیند من از سر تا پا بی نفسم. وقتی درباره درخت انبه چیزی می شنوید و میوه آنرا در ذهن متصور می شوید آب از دهانتان جاری می شود. حتی با تصور حلاوت آن خرسند می شوید اما وقتی بطور واقعی به بازار میوه می روید و انبه را در دست می گیرید، می خواهید آنرا ببویید و بچشید (به شیرینی آن شک دارید). بهمین ترتیب وقتی به خدا می اندیشید احساس ارادت در قلبتان می جهد اما زمانی که او را در جلوی روی خود مشاهده می کنید تردید بر شما مستولی می شود. شما اینگونه متوهم می شوید. با این توضیح، حال بسیار روشن است چرا زمانی که بسیار نزدیک به بابا زندگی می کنیم الوهیت او را حس نمی کنیم. باز باگاوان فرموده اند "تعداد دفعاتی که به پوتاپارتی سفر کرده اید مهم نیست. شما بطور روزمره شاهد راننده ها و شاگرد راننده هایی هستید که به اینجا می آیند. آیا آنها الوهیت را مشاهده می کنند؟".
حال منظور من این نیست که خود را از نزدیک بودن به باگاوان محروم سازید و نمی گویم که نزدیک بودن به وی بی معنی است. این مجاورت به هر کسی عطا نمی شود. شکی نیست که نماینگر لطف خدا است اما آنچه برایتان تأکید می کنم اینست که نزدیک بودن کافی نیست. شما باید در عین حال برایش عزیز هم باشید. اگر برایش عزیز بودید نزدیک بودنتان هم به وی مفهوم پیدا می کند. مجاورت از عزیز بودن ثمر می بخشد و شور و سرور عطا می کند. تجربه واقعی معنوی از ترکیب این دو بدست می آید. یک پدر پسرش را بسیار دوست دارد و پسر برایش خیلی عزیز است اما اگر قرار باشد پسر از پدر دور باشد کافی نیست. پدر دوست دارد که پسرش نزدیک او باشد. رابطه میان مادر و پسر نیز همینطور و رابطه میان زن و شوهر هم به همچنین. با آنکه آنها برای هم عزیزند دوست دارند بهم نزدیک باشند تا نشاط کامل را بچشند. بطور مشابه شخص باید هم نزدیک و هم عزیز خدا باشد تا بتواند از آواتار ما استفاده کامل ببرد.
باگاوان تمثیلی زدند "وقتی دو قطعه چوب خشک بهم ساییده شوند آتش آنها را می بلعد و وقتی آتش را باد می زنیم شعله آن افزوده می شود. دو قطعه چوب باید نزدیک هم قرار گیرند تا روشن شوند و بسوزند". در اینجا وضعیت عزیز بودن مطرح می شود. این دو قطعه چوب بهم نزدیکند و با دمیدن هوا شعله سرورشان افزون می شود. فکر می کنم توانسته باشم در سخنرانی خود به وضوح گفته باشم که اول باید برایش عزیز باشیم و سپس نزدیک او باشیم. این بدان معنی است که بگوییم "دور از چشم بودن دور از ذهن بودن است". اگر فقط به او نزدیک باشیم ولی برایش عزیز نباشیم کارمان مبدل به مناسکی عادی و ماشینوار می شود. دوستان من، الهی که خداوند هردوی این موهبت ها را یعنی نزدیکی بودن و عزیز بودن را به ما عطا فرماید تا بتوانیم در خورشید الوهیت آواتار مسرورانه زندگی کنیم. انشاء الله که باگاوان همه شما را تبرک کند.
سایرام.
آگاهی
Awareness
با ادای احترام به قدوم نیلوفرین بابای عزیز،
برادران و خواهران عزیز،
واقعا که اقبال خوش به ما روی آورده تا بتوانیم به لطف الهی باگاوان بابا در اینجا گرد هم آمده و گاها موضوعات معنوی را که ایشان ارائه داده اند به بحث بگذاریم. با دعا به درگاه او با تواضع و متانت برخی از تفکرات خود را درباره موضوع امروز که "آگاهی" است خدمتتان ارائه می دهم. ما در زندگی روزمره خود باید متوجه همه جوانب زندگی باشیم تا بتوانیم در این اقامت خاکی موفق باشیم. بعنوان یک معلم، انسان باید نسبت به آخرین پیشرفتهای موضوع درسی اش و تکمیل اطلاعات جدید درباره آن آگاه باشد تا بتواند در کلاس تدریس کند. یک پزشک باید نسبت به آخرین داروها، جنبه های بیوشیمیایی آنها، میزان مصرف، اثرات جانبی و تکنیکهای جدید برخورد با بیماری، آگاهی داشته باشد تا پزشک متبهری شود. یک وکیل بعنوان مثال باید نسبت به همه جوانب حقوقی مربوط به موردی که در دست اقدام دارد آگاه باشد تا بتواند در دادگاه پیروز شود. کار، هرقدر که کوچک و یا صنعت بزرگی باشد، هرکس باید نسبت به وظیفه ای که به او محول شده آگاهی حاصل کند. آگاهی حرفه ای و تخصص یعنی همین.
یک خانه دار باید نسبت به مسؤلیتهای خود و تعهداتش نسبت به خانواده آگاه باشد و این آگاهی احتماعی است. بعنوان یک شهروند، ما باید به وظایف، حقوق، مسؤلیتها و نقشمان در اداره کردن امور و همکاریهای اجتماعی و غیره آگاه باشیم و این آگاهی سیاسی است. بنابراین، از سحر تا شب، آگاهی در تلاش، فعالیت، کار، مهارتها، تواناییها و استعدادهای ثمربخش و هدفمند واجب است. این آگاهی جمعی است.
آنچه باید پرورش و توسعه دهیم آگاهی معنوی است. آگاهی معنوی و نیاز کسب آن چیست و چگونه می تواند در زندگی به ما کمک کند؟ خطر زیستن بدون آگاهی معنوی چیست و در صورت فقدان آن چگونه می توان آنرا پرورش داد؟ برخی از سؤلاتی که در ارتباط با موضوع آگاهی در رابطه با معنویت در ذهن مطرح می شود اینها است. هر سالک، جوینده، پیرو و یا مؤمن باید از آگاهی درست و دقیق برخوردار باشد وگرنه خطر شکست کامل در زندگی، در کمین او نشسته است.
بگذارید چند نکته در این راستا با شما به میان بگذارم. آگاهی یعنی پی بردن به الوهیت موجود در همه جا و همه وقت. ما باید بدانیم که کل عالم هستی الهی است و در وداها (مقدسات کهن هند) نیز چنین آمده است. خداوند همانقدر که در یک اتم وجود دارد در تمامی عناصر و ماده نیز هست. او ریز ترین ریزها و بزرگترین بزرگها است. آگاهی یعنی همین. ما هرگز نباید خداوند را به معبد، نام و شکل و یا برهه ای خاص از زمان محدود کنیم. خداوند ورای زمان و مکان است. همه صور از اوست، همه نامها از اوست. خداوند در همه است و همه در اویند. این خود آگاهی معنوی است که مفهوم آن حضور خداوند در همه موجودات است و شایان حرمت و ارج و احترام است و مستلزم تواضع و روحیه دعا. پنج عنصر الهی هستند. خاک، هوا، آتش، باران و غیره نیاز به دعاهای خاصی برای نزول برکات خود دارند. بوته های تولسی و مارگوسا مقدس اند. بوته های تولسی را در مقابل همه خانه در هند می توان یافت. درخت کاج به مناسبت عید کریسمس مشهور شده است. درخت گینکو بیلوبا به مناسک چینی ها مربوط می شود. حضرت بودا بعد از ریاضت طولانی با نشستن در زیر درخت فیلکوس و در زمان کامل بودن قرص کره ماه به رستگاری و نیروانا رسید. پس درختان و گیاهان نیز مقدسند. ناندی گاو نر، وسیله شیوا (از خدایان هند) است. هانومان میمون، خدمتگزار راما است. کریشنا گاو پرورش می داد و به همین دلیل گوپالا (حامی گاوها) نامیده می شد. گانش (حضرت فیل) موشیکا (موش) را بعنوان وسیله خود انتخاب کرده، حضرت سوبرامانیام بر طاووس و الهه دورگا بر شیر نشسته است. معبد مشهوری در نزدیکی تیروپاتی (محلی زیارتی در جنوب هند) به فیل و عنکبوتی مربوط می شود. ویشنو (از خدایان هند) بر مار عظیمی آرمیده است. شیوا پوست آهو بر تن دارد و ویشنو با پرنده ای بنام گارودا حرکت می کند... و بسیارند اینگونه تمثیلهای دیگر. پس حیوانات، پرندگان و موجودات دیگر نیز مقدس تلقی می شوند. آیا این بدان مفهوم نیست که همه چیز الهی است؟ آیا همه چیز نشانگر الوهیت نیست؟ آیا همه اینها الوهیت در سطوح مختلف آگاهی نیست؟ اگر این چنین نباشد پس دلیل مقدس بودن نباتات، حیوانات، باد، آب، آتش و خاک و غیره چیست؟
بهنگام بنا نهادن ساختمانی جدید دعا و مناسکی خطاب به خاک انجام می دهیم. آب رودهای مقدسی چون گنگ، کریشنا و کاوری را ستایش می کنیم. هر دوازده سال یک بار، در طول مدتی که مقدس پنداشته می شود، پیروان به رودهای مقدس می روند و در آنها غسل می کنند. دلیل آن چیست؟ آیا بهنگام جشن دورگاشتامی (روز اول از سه روز جشن داسارا) مشاهده نکرده اید که چگونه مردم ماشین آلات، وسایل نقلیه، اتومبیلها و غیره را ثنا و ستایش می کنند؟ مشاهده نکرده اید که چگونه رقاصان عرفانی معبد به زمین ادای احترام می کنند؟ نوازندگان تبلا به ساز خود ارج می نهند و حتی رانندگان کامیون قبل از حرکتشان به وسیله خود ادای احترام می کنند. آیا بهنگام جشن شانکراتی (روز قوت و کشاورزی) مشاهده نکرده اید که چگونه روستائیان به داس و خیش خود ادای احترام می کنند؟ بدین منوال می توانم تمثیلهای بسیاری را برایتان نقل کنم که بنا بر آنها، در سرزمین بهارات (هند کهن) ادوات، آلات موسیقی و وسایل دیگر همه مقدس و الهی تلقی می شوند.
دانش تحت عنوان الهه ساراسواتی، ثروت تحت عنوان الهه لاکشمی و انرژی تحت عنوان الهه دورگا نهادینه شده اند. همه کرات منظومه شمسی طی مناسکی خاص ستایش می شوند. خورشید با ادای احترام خاص ستایش می شود. همه تمثالهای اله های هند، حضرت بودا، کعبه مسلمانان، حضرت مریم با طفلش مسیح و غیره همه از سنگ تراشیده شده اند اما قبل از آنکه در محراب قرار داده شوند مؤمنان طلب آمرزش و تبرک از خدا می کنند تا دعاهای روزمره آنها مقبول درگاه خداوند عالم واقع شود. این تمثالها در واقع سنگند و آیا این نشان آن نیست که در این سرزمین مقدس کهن حتی سنگ و مواد معدنی هم مورد ستایش قرار می گیرند؟ این یقینا و دور از هرگونه تردید نشان دهنده آنست که کیهان در تمامی وجود و جمع جوانبش ابزاری الهی است. کریشنا ضمن تعلیم گیتا (کتاب مقدس) به آرجونا شکل کیهانی خود را برای او آشکار می کند و آرجونا همه عالم هستی را در او مشاهده می کند! با این تفاسیر همه چیز منقول و غیر منقول، همه مکانها، همه موجودات جاندار و بی جان، پایدار و ناپایدار، زنده و بی روح، حتی حشرات، پرندگان و حیوانات، درختان و جنگلها، رودها و رودخانه ها و دریاها و کوهها همه الهی اند. آگاهی معنوی این است.
به من اجازه دهید برخی از تجربیات خود را با باگاوان برایتان نقل کنم. در حالیکه در اتومبیل حرکت می کرد روزی همراه با یک مهندس خاک شناس باگاوان اتومبیلش را متوقف کرد، از کنار جاده قطعه سنگی را بدست گرفت و از مهندس پرسید که چیست؟ بی درنگ، مهندس انگار آسانترین سؤالی بود که پاسخ می داد، گفت "قطعه سنگ گرانیت است، باگاوان". باگاوان پرسید "از چی تشکیل شده است؟". جواب داد "ماده". باگاوان مجددا پرسید "داخل آن چیست؟". مهندس پاسخ داد "ذراتی مانند اتم". باگاوان به سؤالات خود ادامه داد "داخل اتم چیست؟". پاسخ داد "پروتون، الکترون و نوترون هایی که در مدارهای خاص خود می چرخند". باگاوان سؤال کرد "چرا می چرخند؟". مرد دانشمند پاسخی نداشت. سپس باگاوان سنگ را برداشت و تمثال کوچکی از نبات بشکل کریشنا از آن درست کرد و با لبخند گفت "این آگاهی کریشنایی است که مسؤل این ذرات و ماده ای است که از آنها بوجود می آید"... و این امر اشاره به الوهیتی دارد که در اشیاء بی روحی مانند سنگ گرانیت وجود دارد. آگاهی معنوی همین است.
روزی باگاوان در بمبئی بود و بر حسب اتفاق دکتر هیسلاپ (یکی از پیروان امریکایی) نیز آنجا بود. باگاوان تعداد زیادی ساری از داخل صندوقی بر می داشت و بین خانمها تقسیم می کرد. نزدیک به آخر این کار تعداد کمی ساری در صندوق باقی ماند. یکباره هیسلاپ متوجه آبی شد که تا آن لحظه در صندوق وجود نداشت. هیسلاپ متعجب گشت و گفت "آب! آب چگونه اینجا را فرا گرفته است؟". سپس باگاوان تذکر داد و گفت "نه هیسلاپ، آب نیست. این اشک ساری هایی است که در صندوق باقی مانده اند. آنها به این خاطر گریه می کنند که مانند بقیه، اقبال آنرا نداشته اند که بدست الهی تقسیم شوند". آیا این امر اشاره به الوهیت در اشیاء بی روح مانند ساری نیست؟ این آگاهی معنوی است.
دو تجربه در برینداوان بنگلر را خوب بیاد دارم. روزی در برینداوان نشسته بودیم تا جلسه همیشگی خود را با باگاوان داشته باشیم. او بپا خاست و گفت "به این طرف نگاه کنید! پسر بچه ای دارد برگهای گیاه داخل گلدان را می کند. به او بگویید برود و در اینجا بازی نکند! چرا باید برگهای گیاه را بکند؟ آیا گیاه درد احساس نمی کند؟ اگر من لپهای شما را بکنم چه احساسی خواهید داشت؟". روزی نویسنده مشهور کتاب "از شیردی تا پارتی"، دکتر کاکادی نزد باگاوان آمد. باگاوان بر روی پله های مرمرین مندیر (معبد) برینداوان نشسته بود و چند گل داودی در دست داشت و آنها را خیلی با علاقه نگاه می کرد. از من پرسید "بگو ببینم اینها چیست؟". پاسخ دادم "سوامی، گلبرگهای گل است". باگاوان گفت "که اینطور!". او گلبرگها را در کف دست خود فشرد و به آنها فوت کرد. همه ما با دیدن یک انگشتری الماس بجای آن گلبرگها تعجب کردیم و یکه خوردیم. باگاوان شکلی از الوهیت را به شکل دیگر و گل را به انگشتری تبدیل کرده بود. همه چیز الهی است.
باگاوان به هرسلی هیلز (مقری ییلاقی) عزیمت فرمود و پس از صرف مدتی در آنجا، وقتی در حال بازگشت بود بسمت گاومیشی نگاه کرد و گفت "متشکرم". سپس به اطرافیان خود نگاه کرد و گفت "این گاومیش با حمل کوزه های آب آشامیدنی، روزانه خدمت بزرگی به همه ما کرده است". این الوهیت است. اغلب شما باید سائی گیتا، فیل ماده پوتاپارتی را دیده باشید. او قادر است از فاصله دور متوجه آمدن باگاوان شود و وقتی باگاوان نزد او می رود فیل دیگر مایل نیست او را ترک کند. باگاوان خرطوم او را نوازش می کند و به او سیب می دهد، اما سائی گیتا دیگر حاضر نیست او را ترک کند.
باگاوان آنچه را روزی در برینداوان اتفاق افتاد برایمان تعریف نمود. ساعت 10 شب بود و سرایدار مندیر در پائین پله های آن در خواب بود. او ضربه محکمی بر در شنید و با دیدن سائی گیتا در جلوی در مدیر یکه خورد. چه بگویم؟ پس شکی نیست که این عشق هم الهی است. حال مزاحی دیگر از بیوگرافی باگاوان برایتان نقل می کنم. روزی روزگاری، زمانی که وسایل نقلیه در رفت و آمد به پوتاپارتی خیلی کم بود، دو سگ بنام جک و جیل با باگاوان بودند که معمولا یکی نزدیک سر و دیگری نزدیک پاهایش می خوابید. مردم در چند کیلومتری پوتاپارتی از اتومبیل پیاده می شدند و بقیه راه را برای رسیدن به پراشانتی نیلایام (مقر بابا در روستای پوتاپارتی) با پای پیاده می رفتند. روزی همسر ماهاراجه میسور (یک شخصیت دولتی) آمد تا به باگاوان ادای احترام کند و طبق معمول، راننده اتومبیلش را در حواشی روستا پارک کرد. چون شب و دیر وقت بود گروه آنها مجبور به اقامت در اشرام (دیر) شدند. شب، راننده می خواست برود و در محلی که اتومبیل پارک بود داخل آن بخوابد. از آنجایی که راه را نمی شناخت باگاوان جک (سگ) را صدا زد و خواست که راه را به راننده نشان دهد. جک در جلو و راننده پشت سر او حرکت می کردند تا بالاخره رسیدند و راننده داخل اتومبیل خوابید و جک در زیر آن. صبح روز بعد، راننده بیدار شد و خواست اتومبیل را حرکت دهد. با این کار در کمال تأسف چرخ اتومبیل از روی کمر جک عبور کرد و کمر سگ شکست و شروع به ناله و پارس کردن کرد. در طول مسیر سگ خود را با گریه و ناله بر ماسه های راه می کشید تا بالاخره به پراشانتی نیلایام رسید. او خود را به پاهای باگاوان انداخت و به آرامی سر خود را بلند کرد و در دامان باگاوان نهاد و چشم از دنیا فرو بست. جیل هم دیگر نتوانست جدایی جک را تحمل کند و بعد از کمی او هم ار دنیا رفت. مفهوم این کار چیست؟ آیا چیزی جز الوهیت نهفته در جک است؟
باز مورد دیگری در برینداوان بخاطرم می آید. یک روز در تابستان گرم، رأس ساعت 1 بعد از ظهر باگاوان به مندیر آمد و در آنرا گشود. ما معمولا ساعت 4 بعد از ظهر انتظار باگاوان را داشتیم. در آنجا چه دیدیم؟ اغلب شما می دانید که در برینداوان آهوان، خرگوشها، طاووسها و پرندگان دیگر موجودند. به محض آنکه باگاوان درب اصلی را گشودند یکی از آهوان بنا به دویدن بطرف او کرد. خیلی به او نزدیک شد و همانجا در کنار پاهای بابا واپسین نفس خود را کشید و جان سپرد. باگاوان فرمود "من می دانستم که پایانش نزدیک است. این اولین آهویی بود که به اینجا آورده شده بود و بقیه آهوان از خانواده همین آهو هستند. این آهو آرزو داشت که در کنار پاهای من از دنیا برود. پس برای همین است که من بی موقع بیرون آمدم تا آخرین آرزوی این آهو را برآورده کنم". پس چه نتیجه ای می گیریم؟ که چیزی جز الوهیت وجود ندارد.
حال تجربه دیگری از یک پرستار ناگالاند را برایتان تعریف می کنم. او به دیار و منزل خود رفت تا تعطیلاتش را بگذراند و در پایان اقامتش، قبل از انکه به محل خدمتش باز گردد، شامی به افتخار دوستان و نزدیکانش تدارک دید. همه نوع طعام لذیذ بر روی میز چیده شد. همه جمع بودند ولی در بدو آغاز شام، گربه ای از جایی پدیدار شد و بر سر میز شام پرید. گربه دهانش را درون شعله زرد فرو برد و از آن خورد. بلافاصله، میزبان خشمگین شد و چوبی بدست گرفت و بر دم گربه کوفت. گربه بر روی میز افتاد و چنگهای دست و پای خود را گشود و بلافاصله ویبوتی (گرد مقدس) از آن فرو ریخت. با دیدن این منظره، میزبان شدیدا از حضار عذر خواهی کرد. بعد از شش ماه، وقتی او با گروهی از سوادالها (خادمین) به پراشانتی نیلایام آمد، در روز آخر اقامتشان که باگاوان به آنها پادناماسکار (ادای احترام پابوسی) و ویبوتی عطا می کرد، این خانم هم سهم خود را از دست باگاوان دریافت نمود. سپس باگاوان نگاهی دیگر به او انداخت و مجددا به سمت وی رفت و برای بار دوم چندین پاکت ویبوتی دیگر به او داد. پرستار گفت "باگاوان، قبلا ویبوتی به من عطا فرموده اید". باگاوان پاسخ داد "این برای گربه توست". پس حالا نمی گویید که الوهیت در همه موجودات هست؟ چه فیل، چه آهو و چه گربه! همانگونه که در این اتفاقات برایتان نقل شد، این آگاهی معنوی است. در وداها آمده که از میان 8 میلیون و 400 هزار نوع موجود در خلقت، زندگی انسانی نادرترین آنها است. پس چگونه و چرا است که این چنین است؟ یک انسان قادر است به درون بنگرد و به تفکر بر نفس والای روح یا آتما بنشیند، در حالیکه همه مقولات دیگر موجود در جهان مادی از این موهبت بی نصیب اند. شکی نیست که غذا، ترس، خواب و زاد و ولد میان انسان و حیوان مشترکند. پس چگونه است که می گوییم تولد در شکل انسان نادر است؟ فضیلت، خصلتی مضاعف است که به عالم بشریت عطا شده و بدون آن، انسان بدل به حیوان می شود. باگاوان انگیزه بخش همه ماست تا این آگاهی معنوی را در نزد خود پرورش دهیم.
در یکی از سخنرانیهای خود باگاوان فرمودند "اگر کسی از شما پرسید که شما کیستید؟ چه پاسخ می دهید؟ اگر بگویید هندی، امریکایی، روسی و غیره هستید اشتباه کرده اید! چرا؟ زیرا این پاسخ اشاره به کشور و ملیت شما دارد، اما شما که کشور نیستید و شاید قصد جابجایی هم داشته باشید. پس پاسخ شما بی مفهوم خواهدبود. به این سؤال که "شما چیستید؟" برخی پاسخ می دهید من مهندسم، دکترم، معلمم و غیره و این پاسخ هم صحیح نیست! چرا؟ زیرا اینها مشاغلی است که شما بدان مشغولید و شما خود آن شغل نیستید. اینطور نیست؟ به همین سؤال که "شما کیستید؟" برخی شاید پاسخ دهند من یک پسرم، من یک مردم، یک پدر بزرگ. این پاسخ هم غلط است! چرا؟ چون اینها مراحل زندگی یک فردند. یک پسر بدل به مرد و بعد از ازدواجش بدل به پدر می شود و در سن هفتاد سالگی پدر بزرگ می شود اما در طول همه این مدت زمان، شما خودتان هستید و باقی می مانید. پس این پاسخ شما هم غلط است! شایدبرخی بگویید من مجردم، خانه دارم، من یک تارک دنیا هستم و غیره. این هم غلط است، چراکه شما از این مراحل معنوی عبور می کنید در حالی که شما خود باقی می مانید. پس "شما کیستید؟". آیا این جسم و تن هستید؟ خیر! تن، ذهن و عقل خدمتگزاران شمایند. شما صاحب آنها هستید! پس "شما کیستید؟". در آخر پی خواهید برد که شما بارقه ای از الوهیتید. شما خود الوهیتید. آگاهی معنوی این است و بدان "آگاهی یکپارچه دائمی" هم می گویند. با این نوع آگاهی معنوی شما در فراسوی دوئیتها، برای ابد مسرور خواهید ماند. الهی که سائی ما همه شما را تبرک فرماید.
سایرام.
ساکن درون
The Indweller
با عرض احترام به قدوم نیلوفرین باگاوان عزیز،
برادران و خواهران عزیز،
موضوعی که امشب برای سخنرانی به من داده شده "ساکن درون" است. اجازه می خواهم موضوع را با هم به دقت بررسی کنیم. همه ناراحتیهای این جهان چون تفاوتها، تضادها، مناقشات و غیره به این خاطرند که "ساکن درون" را که در هریک از ما الوهیت واحد و یکسان است فراموش کرده ایم. پس چرا این واقعیت را نمی پذیریم؟ ما در طول بحثمان پی خواهیم برد که آگاهی به "ساکن درون"، تنها راه حل برای مسائل امروزی جامعه آشوب زده است.
اغلب با کسانی مواجه می شویم که قدر و سپاس ندارند و دیده شده که اینگونه افراد همواره سعی در تکذیب انسانهای خلاق، نو آور و سازنده در زمینه کاری خود دارند. بعبارت دیگر آنها دیگران را از نظر روانی از میان می برند. چنین رفتاری بصورت جمعی و فردی به جامعه صدمه می زند. شاید اگر کسانی که در کشورهای دوردست پیشرفتهای شایان توجهی داشته و حس ستایش دیگران را بر انگیخته اند در اینجا حمایت و تشویق می شدند موفق تر بودند. پذیرش بجا و تشویق و قدردانی بموقع شاید مانع از فرار جوانانی از این سرزمین می شد که نه امیدی به پیشرفت و نه انگیزه ای دارند و کسی هم قدرشان را نمی داند. این نوعی خشونت روانی است که باعث می شود جوانان احساس افسردگی، تنهایی و بغض و نومیدی کنند. در چنین شرایطی شاید یک دانشمند، یک سیاستمدار، یک نویسنده، هنرمند، محقق و یا نوازنده ای احساس بیهودگی و سردرگمی کند.
همه ما باید سعی کنیم نیکی را در دیگران ببینیم، استحقاق را در آنها بیابیم و استعدادهای خدادادی آنها را ستایش کنیم، در شادی و خوشبختی دیگران سهیم و در تعریف و تمجیدشان پر پیمانه و در تکذیبشان با گذشت باشیم. این اولین قدم در سفرمان به سمت "ساکن درون" است. تا زمانی که از عقده برتری یا حقارت در ذهن خود رنج بریم و خودخواه، خودبین و متکبر باشیم شناخت و تجربه "ساکن درون" در طول عمر میسر نخواهد بود. اینگونه ضعف روانی همه را کور کرده باعث می شود شناخت، قدرشناسی و پذیرش استعدادها یا استحقاقهای بارز موجود نزد دیگران را نبینیم.
هارا گوبیند کورانا بعد از آنکه در ایالات متحده مسقر شد برنده جایزه نوبل گردید در حالیکه در طول مدت زندگی قبل از عزیمتش، کسی در هند علاقه ای به کارش نشان نداد، چه مانده از او قدردانی و حمایت شود. عظمت مادر ترزا را زمانی شناختیم که دنیا از او تمجید کرد و اینگونه مثالها بسیار است. بعنوان یک ملت، نخبگان بسیاری را از دست می دهیم و بعنوان یک فرد بینش مورد نیاز برای شناخت "ساکن درون" را از دست می دهیم. با اینگونه خلق و خوی روانی و برخورد منفی، بابا بکرات به ما گفته است "بدنبال اشتباهات خود و استحقاقات دیگران باشید". او بارها گوشزد کرده "انسانها را با استحقاق هایشان بسنجید، نه با ضعف هایشان". وابستگی به جسم و تن، خودخواهی، هوسهای بی پایان، ارج نهادن بی حد و حصر به توانمندیها و ظرفیتهای خود، اجتناب از رقابتهای سالم و پیوستن به رقابتهای پوچ و غیره... شاید همه دلیلی بر فقدان روحیه سپاس و قدردانی ما باشد. ما نباید با کلام، اعمال و رفتار خود کسی را برنجانیم چراکه "ساکن درون" در همگان خدا است.
باگاوان بارها تذکر داده اند که نام هیچ زنی را در هند کایکه (نام نامادری راما) نمی گذارند چراکه ضعفش در گوش سپردن به سخنان ندیمه اش سبب مرگ همسرش پادشاه داساراتا و تبعید فرزند او راما به جنگل شد. بدین ترتیب نام ندیمه مانتارا به بدگویی از دیگران مشهور شد چراکه کلامش باعث انحراف ذهن ملکه کایکه شد. پس بدین ترتیب نام مانتارا را هم بر هیچ زنی نمی نهند. هیچ مردی مایل نیست که نامش را دوریودانا بگذارند چراکه این شخصیت به داشتن پلیدی فکر، طرحهای شیطانی و حسادت معروف است. همچنین اخلاق کیجاکا که به داشتن نگاه شوم و بد معروف بود، زندگی اش از هم پاشید و بدست بیما به هلاکت رسید. بنابراین گوش فرا دادن به غیبت و داشتن نگاهها و افکار پلید نه تنها شغل و شهرت نیک انسان را ضایع می کند بلکه او را فرسنگها از "ساکن درون" هم دور می سازد. اینها به منزله موانع، سرعت شکنها و سدهای راهی است برای معطوف شدن به باطن و تجربه "ساکن درون". این گرایشات انسان را از نظر روانی تخریب می کند. اغلب شخصی که مرتکب قتلی شده محکوم به مرگ و یا به دار آویخته می شود. این تنها یک تنبیه برای جسم و تن است اما در واقع ذهن پلید است که سبب اصلی ارتکاب قتل است و باید تنبیه شود. تا زمانی که ذهن انسان را بر نینگیزد هیچ کس مرتکب عمل پلیدی نمی شود. دادگاهها و قوانین بسیاری برای تنبیه جسم و تن انسانها وجود دارد، تنی که صرفا به رهنمودهای ذهن عمل می کند. شما یک انسان را بطور فیزیکی دستگیر می کنید ام ا نمی توانید افکار او را دستگیر کنید.
در روزهای پر برکت و مقدس، بارها ما به اشتباه در این باور هستیم که با روزه گرفتن معنوی می شویم و آنرا نوعی سادانا (تلاش معنوی) برای خود تلقی می کنیم. نه هرگز اینطور نیست! گاهی، وقتی فواصل زیادی را با اتومبیل طی می کنیم از خوردن غذا اجتناب می ورزیم. این امر روزه و سادانا نیست. اگر قرار است سادانای معنوی انجام دهیم، ذهن ما باید از تفکر به امور دنیوی باز ایستد. شیردی سائی بابا هرگز کسی را برای گرفتن روزه تشویق نمی کردند. مفهوم روزه یا "ساکن درون" یعنی با خدا بودن. باگاوان بابا روزه را در ارتباط با کنترل حواس پنجگانه قبول دارند نه با گرسنگی جسم و تن.
حال ما می دانیم که ذهن آدمی بیرونگرا و مسؤل فراموش کردن "ساکن درون" هریک از ما است. باز برای ما بوضوح پیدا است بجای آنکه ذهن از وضعیت ابدی همیشه مسرور بی دوئیت "ساکن درون" لذت ببرد، چون قاتل انگیزه های روحی دیگران عمل می کند. ذهن بیرونگرا خوشبختی، نیرو و شوق باطنی کسانی را که با ما مراوده دارند از بین می برد. ما همواره باید درباره این "ذهن مخرب" بیرونگرای دوئیت انگیز هوس باز، نفسانی و مادی محتاط باشیم. این "ذهن مخرب" مانند پاندول ساعت، بهنگام موفقیت، پیروزی، شهرت و شکوهمندی انسان به یک سو و بهنگام شکست، زیان و عدم موفقیت به جهت دیگر بسمت اختلافات و یأس و افسردگی می رود. چنین ذهنی را به نظر من باید "ذهن مخرب" نامید.
حال بگذارید به جنبه دوم ذهن بیندیشیم و آنرا "ذهن سازنده" (Thriller Mind) بنامیم و اولی هم که "ذهن مخرب" (Killer Mind) بود. باگاوان در سخنرانیهای الهی خود در رابطه با طبیعت می فرماید "منقار قرمز طوطی را که به تن سبز آن وصل است چه کسی رنگ کرده؟ چه تضاد زیبایی! پرهای طاووس را چه کسی به این زیبایی رنگ کرده؟ چگونه است که جویبارهای روان با این نوای زیبا پیش می روند؟ چرا باید باد، هوا و نسیم بوزند تا همه موجودات زنده آنرا استشمام و از آن حیات بگیرند؟ چگونه است که ستارگان در شب می درخشند و بهنگام روز پنهانند؟ شب و روز را در خلقت چه کسی آفریده؟ این چیزها به دستور چه کسی با این دقت عمل کرده و بی وقفه در کارند؟ هرگز عظمت و حرکت منظومه شمسی، کره ماه، کهکشانها و راه شیری ستارگان را ستایش کرده ایم؟ هرگز به پنج عنصر جاودانه بی انتها که این دنیای مادی را برپا داشته اند تفکر کرده ایم؟ عمل هضم و جذب غذا در بدن چگونه است؟ چرا آتش هرآنچه را که با آن تماس حاصل می کند می سوزاند اما خاکستر را که از همان چوب بعمل آمده نمی سوزاند؟".
می دانیم که آب ترکیبی از هیدروژن و اکسیژن است. چه کسی آنها را ترکیب کرده؟ چگونه است که کرات سماوی در مسیر خود با هم برخورد نمی کنند؟ چه کسی زنبور عسل را فراخوانده تا از راه دور بیاید و شهد گل را بنوشد؟ به اراده چه کسی این تناوب تولد و مرگ انجام می پذیرد؟ نور باطن را چه کسی عطا کرده تا نور بیرون را با چشم فیزیکی غیر مسلح مشاهده کنیم؟ مگر نابینایان چشم ندارند که نابینایند؟ آنها بینایی باطن ندارند. اگر صدای باطن نباشد گوشها ناشنوا می شوند و پوست حس لامسه خود را از دست می دهد. عناصر پنجگانه همانگونه که در بیرون وجود دارند در درون ما نیز هستند که توسط حواس خمسه احساس و ابراز می شوند. بنابراین باگاوان بابا می فرمایند "شمایید که نورید، صوتید، حرارتید، مغناطیسید، مولد و رایانه اید".
وقتی به آواز فاخته گوش فرا می دهیم، به شبنم صبحگاهی بر روی برگها نظر می افکنیم، به هنگام سحرگاهان کف دریاچه را با پشت زمینه کوه های پر از درختان عظیم با شیب و فراز و دره ها مشاهده می کنیم و به لبخند یک کودک معصوم نظر می افکنیم آیا مسرور نمی شویم؟ آیا ذهن ما از دیدن چنین صحنه هایی مبهوت نمی ماند؟ البته که چرا! چنین ذهن حساس پذیرا و دارای واکنش زیبا "ذهن سازنده" نامیده می شود. حالت ذهن خود را تصور کنید که بعد از دعایی طولانی، یکباره باگاوان بهنگام دارشان صبحگاهی در مقابل شما مکث کرده، می ایستد و به شما نگاه می کند. به عکس العمل ذهن خود بیندیشید موقعی که در لحظات حساس زندگی و زمانی که مبرم ترین نیاز را به او دارید، باگاوان شما را برای مصاحبه فرا می خواند. نیازی به گفتن نیست که مسرور می شوید و ذهنتان به وجد می آید! منظور من از "ذهن سازنده" همین است.
قبل از غروب، زمانی که پرندگان سفید در آسمان بلند آبی پرواز می کنند و برگها و گلها با نوازش نسیم، رقصان به حرکت در می آیند، ذهن آدمی در پاسخ به این صحنه های دل انگیز طبیعت مسرور می شود. بهمین طریق، همین حالت بهنگام زیارت اماکن مقدس و مراکز هنری و غیره پیش می آید. "ذهن سازنده" برتر از "ذهن مخرب" است. اولی شما را به ارتفاعاتی لطیف می برد در حالیکه دومی شما را به اعماق و قهقرا می کشاند. پس انسان باید از پله اول "ذهن مخرب" به پله بعدی "ذهن سازنده" بالا برود.
پله سوم به خودی خود و بطور طبیعی قابل دست رسی است. این مرحله "ساکن درون" همواره شنوا، مرتعش، درخشان و پرتو افکن است. با کسب سرور از طبیعت و الگوهای حیات آن در سطوح مختلف فیزیکی، روانی، ذهنی و عقلانی، انسان ذهن خود را به سمت درون معطوف ساخته به سرچشمه ای که بدنش را به حرکت در آورده، ذهنش را به تفکر گمارده، حیاتش را تداوم بخشیده و حواسش را به عمل وا داشته می رسد. در سلوک معنوی، این عمل تحقیق نفس نامیده می شود. در وضعیت اول، "ذهن مخرب" پرکار، دوگانه محض، تملک گرا، بیرونی، مبتنی بر حواس، احساسی و دنیوی است، اما در وضعیت دوم، "ذهن سازنده" مثبت، محقق، شاد، هیجان انگیز و سرور آفرین است و تلاش دارد به اعماق غوطه خورد، کشف کند و از آنچه غیر قابل توصیف و درک است کاملا شاد و مسرور باشد. انسان در دنیای پر رمز و راز و سرور آفرین پیرامون خویش که خود نیز جزئی لاینفک از آن است از خود می پرسد که خالق چه عظیم و با شکوه است و عظمت طراح و صاحب عالم را می ستاید. او تلاش می کند ادیان و مناسک گوناگون معنوی را پیشه خود کند و در نهایت پی می برد که برای پیدا کردن پاسخ به سؤال همیشگی خود، راهی جز درونی کردن ذهن خویش ندارد.
باگاوان بابا می فرمایند که این تحقیق نفس کمال معنویت است. همه اعمال دیگر چون نذورات، ریاضت، مدیتیشن، ستایشها و غیره اعمالی پاک و مقدسند که ذهن شما را منزه کرده و مفیدند، اما به هیچ وجه معنوی نیستند.
در طریقت باطن، ذهن درونگرا به آگاهی نفس رهنمون می شود و ابزار در دست انسان از قبیل تن، ذهن و عقل او همه به حد اقل اهمیت خود می رسند. فرد بزودی در می یابد که واقعیت نهایی در "ساکن درون" اوست و مشتاق شناختش می شود و همه ابزار از قبیل تن، ذهن، حواس و عقلی که به او عطا شده است فقط تا زمانی عمل می کنند که "ساکن درون" در درونش باشد. تا زمانی که "ساکن درون" عمل می کند و از باطن نظاره گر و هماهنگ کننده امور است شخص زنده و مبارک است و به مجرد آنکه انسان از "ساکن درون" بی بهره می ماند بدل به جسمی مرده می شود. پس "ساکن درون" با آنکه غیر قابل روئیت است و نهفته، بالقوه در درون باقی می ماند و جریان و اصل حیات است. قطره در اقیانوس محو می شود و شکر در آب نام و شکل خود را از دست می دهد.
بعنوان مثال، جامی نقره ای بر روی میزی در پیش روی ما قرار دارد. اگر به نقره آن بیندیشیم جام را نمی بینیم، اگر به چوب بیندیشیم میز را که از آن چوب ساخته شده نمی بینییم و اگر در تاج گل، به نخی که گلهای آنرا متصل کرده بیندیشیم، رنگ، شکل و عطر گلهای آن مفهومی برایمان نخواهند داشت. بهمین منوال، با رعایت همین اصل، آگاهی به "ساکن درون" بعنوان تنها نیروی بر انگیزاننده که هر عمل زندگی ما را مرتعش و هدایت می کند، "ساکن درون" را بدل به مرکز توجه و تمرکز عمیق ما کرده و جسم، ذهن و عقل اهمیت خود را از دست خواهند داد.
با آنکه "ذهن مخرب"، "ذهن سازنده" و "ساکن درون" ظاهرا متفاوت و متضاد بنظر می آیند، در واقع اینگونه نیست. آنها مکمل یکدیگرند و سه قدمی هستند که حامی و هادی یکدیگرند. "ذهن مخرب" نماینده دوئیت است. "ذهن سازنده" نماد عدم دوئیت است و کیفی در حالیکه "ساکن درون" خود "عدم دوئیت" است. "ذهن مخرب" وضعیتی با خصوصیات مکدر تاماس (رکود) و تنبلی دارد، "ذهن سازنده" انعکاس دهنده خصوصیات راجاس (حرص) و خواست و آرزو است در حالیکه "ساکن درون" ساتویک (پاک و منزه) و ثابت، بی آلایش، تغییر ناپذیر، جاودان و حقیقت ابدی است. "ساکن درون" ورای خصلتهای سه گانه است. "ساکن درون" حقیقت نهایی، آگاهی مطلق، کامل و سرور بی پایان است. با آگاهی و پی بردن به واقعیت وجود "ساکن درون" که الوهیت یکتا و یگانه است، دیگر تشویش، نا آرامی و ناراحتی وجود نخواهد داشت و تنها آرامش، صلح، فضیلت و شعف فراگیر خواهد بود.
سایرام.
پیرو سرور و صاحب خود باشید
Follow the Master
با عرض ادب و احترام به پاهای نیلوفرین بابا،
برادران و خواهران عزیز،
در این فکر بودم که امروز صبح درباره چه موضوعی باشما سخن بگویم که یکباره فکری مانند رعد و برق به ذهنم رسید. باگاوان به مناسبتی چهار مطلب اظهار فرموده بودند. 1- پیرو سرور خود باشید (Follow the Master)، 2- با شیطان مقابله کنید (Face the Devil)، 3- تا آخر بجنگید (Fight to the End)، 4- بازی را به پایان برسانید (Finish the Game). هریک از این اظهارات باگاوان معنای عمیقی دارد. گفته اول "پیرو سرور خود باشید" است. این گفته را دیگران هم اظهار داشته اند اما باگاوان به سبک منحصر بفرد خویش با طرح پرسش اینکه "سرور (Master) کیست؟" آنرا توضیح دادند. حال اگر ما از صاحب و سرور خود پیروی نکنیم چه اتفاقی خواهد افتاد و چرا باید از او پیروی کنیم؟ بگذارید سعی کنیم در این باره تحقیق کنیم و دقیقا مفهوم "از سرور خود پیروی کنید" را بفهمیم. سرور چه کسی است؟ آیا هیچ یک از ما می توانیم خود را سرور بنامیم؟ باگاوان شرح سروری را خود می دهند.
روزی باگاوان مصاحبه ای به دانشجویان فوق لیسانس فیزیک و تکنولژی مکانیک مؤسسه آموزش عالی شری ساتیا سائی عطا فرمود. در اطاق مصاحبه او از آنها پرسید "منظور از فوق لیسانس (M.Sc.) چیست؟" یکی از دانشجویان پاسخ داد "کارشناسی ارشد علوم، سوامی". باگاوان فرمود "خوب، منظور از فوق لیسانیس تکنولژی (M.Tech.) چیست؟ یکی از دانشجویان پاسخ داد "کارشناسی ارشد تکنولژی، سوامی". باگاوان پاسخ داد "اوه! کارشناسی ارشد تکنولژی... خوب، خوب" انگار که باگاوان مفهوم آنرا نمی دانست. در اینجا ما باید به اظهار مهم باگاوان توجه کنیم. "آنکه هرچیز می داند ولی تظاهر به ندانستن چیزی می کند، خدا است. آنکه چیزی نمی داند ولی تظاهر به دانستن همه چیز می کند، انسان است". این یک سبک عقلانی عظیم است. باگاوان پرسید "پس صاحب نظر و کارشناس ارشد (Master) کیست؟" و این سؤال خطاب به استادی بود که رئیس یکی از بخشهای دانشگاه یود. او گفت "صاحب یا صاحب نظر کسی است که توانسته باشد موضوع را کاملا دریافت کرده باشد". باگاوان پاسخ داد "نه! اشتباه است". کس دیگری می تواند پاسخ دهد که صاحب نظر و سرور کیست؟". دانشجوی دیگری پاسخ داد "سوامی، صاحب علم و دانش و سرور کسی است که در رشته درسی خود خبره باشد". باگاوان پاسخ داد "اشتباه است. کس دیگر می تواند پاسخ بدهد؟". دیگری گفت "سوامی، سرور و کارشناس کسی است که در رشته خود صاحب نظر باشد". باگاوان پاسخ داد "اشتباه است. صاحب و سرور کسی است که بر حواس خود غلبه کرده باشد. شما هنوز صاحب نظر و سرور نشده اید. شما صرفا آقا هستید، نه صاحب نظر و سرور (.(Mister not Master
پس ما همه آقا (Mister) هستیم نه سرور (Master). آقا کسی است که در مقابل حواس خود تسلیم است اما صاحب و سرور کسی است که بر حواس خود فائق آمده است. هیچ یک از ما کنترل کامل بر حواس خود نداریم. مردم نام خود را می نویسند و در کنار آن مدرک خود را بعنوان لیسانس، فوق لیسانس یا دکترا ذکر می کنند. ما همه مدرک خود را در کنار ناممان عنوان می کنیم . باگاوان می فرمایند "اشتباه شما در این است زیرا مدرک به شما نیست که داده می شود. اگر شما می گویید که فوق لیسانس یا دکترا دارید باید بتوانید بر حواس خود فائق آیید. پس این مدرک به شما داده نشده است. مدرک به حافظه و عمل کرد شما طی زمانی که در کلاس حضور داشته اید و آزمایشاتی که در آزمایشگاه ها انجام داده اید داده شده. پس مدرک لیسانس، فوق لیسانس و غیره، همه به حافظه و ظرفیت پذیرش شما داده شده است. اگر قرار است مدرکی داشته باشید شما باید هرآنچه را می خوانید تمرین کنید. هرآنچه را می خوانید باید برای رفاه حال جامعه بکار برید چراکه شما عضوی از جامعه هستید. شما به کالج یا دانشگاهی می روید. این هدیه ای است از جانب جامعه به شما. شما در جامعه زاده شده اید، در جامعه امرار معاش می کنید و در جامعه صاحب نام و شهرت می شوید. پس تنها زمانی صاحب نظر و سرور علم می شوید که دانش خود رابنفع همنوعان خود و برای خدمت به آنها به مرحله عمل در می آورید وگرنه، خیر". پس در چنین موردی ما همه باید مدارک خود رابسوزانیم چراکه به طریقی که باگاوان از ما می خواهد از آنها استفاده نمی کنیم.
باز باگاوان از یکی از دانشجویان پرسید "مفهوم صاحب نظر تکنولژی چیست؟" . پسر دانشحو که قهرمان مدال طلای دانشجویی بود گفت "سوامی، تکنولژی یعنی علوم کاربردی". باگاوان فرمود "اشتباه". دانشجوی دیگری گفت "سوامی، تکنولژی یعنی فن آوری علوم". پسر دیگری گفت "تکنولژی رشته ای است عملی که علوم در آن کاربرد دارد". باگاوان گفت "بنشین" و دانشجوی دیگری گفت "تکنولژی یعنی علوم کاربردی". پس اگر علوم کاربردی بود چرا واژه ای جداگانه برای آن بکار رفته است؟ بنابراین هیچ یک از ما قادر به پاسخ دادن به سؤال سوامی نبودیم چراکه تنها باگاوان بود که می توانست پاسخ صحیح را ارائه دهد و او فرمود "تکنولژی یعنی "دانش را بگیر" Take Knowledge)). من دانشی دارم، آنرا برای پیشرفت، رفاه و موفقیت خود از من بگیر. این است تکنولژی". بنابراین باگاوان فرمود تکنولژی امروزی "دانش با نیرنگ" (Trick Knowledge) است. یعنی برای کسب پول، نه تکنولژی. این است گوهر گرانبهای باگاوان بابا. فقط یک صاحب نظر کل وجود دارد و آن خدا است. هیج کس حق اینکه خود را صاحب نظر بخواند را ندارد. استاد کالج هم صاحب نظر نیست چراکه او همه مطالب را صرفا بطور کلامی تکرار می کند. یک معلم مدرسه هم صاحب نظر نیست چراکه او صرفا می داند چگونه برنامه درسی را به اتمام برساند. ما صاحب نظر نیستیم، فقط معلمیم. صاحب و استاد فقط خدا است. پس شما باید از چنین استادی که خود خدا است پیروی کنید. چرا می گوییم که باگاوان بابا استاد ما است؟ حال که باگاوان بابا را بعنوان صاحب و استاد پذیرفته ایم نمی توانیم کس دیگری را استاد خود خظاب کنیم. هیچ کس با او برابری نمی کند. فقط یک خدا هست که حی و حاضر است. باگاوان بابا صاحب و استاد ما است. حال ببینیم خصوصیاتی که او را استاد کرده اند کدامند؟
اولین خصوصیت باگاوان بی نفسی او است. باگاوان صد در صد بی نفس است. حال بگذارید تجربه یک آوازه خوان مشهور عرفانی جنوب هند را برایتان بازگو کنم. نام این بانو خانم سوبالاکشمی است که توسط سازمان ملل متحد نیز مورد تکریم واقع گردیده است. وقتی چند سال پیش او برای نخستین بار نزد باگاوان آمد گفت "من اماکن بسیاری را دیده ام و کسان بیشماری از من خواسته اند تا آواز بخوانم و برای مؤسسات و معابد و کالجهای آنها خیریه جمع آوری کنم و یا از من خواستند طی برنامه هایی اعانه جمع آوری کنم و من اغلب زندگی خود را چنین گذرانده ام. این اولین باری است که کسی را ملاقات می کنم (باگاوان) که حاضر نیست چیزی از من بپذیرد! او همواره عطا کننده است، نه دریافت کننده. به همین دلیل است که او صاحب و استاد است و ما باید از او پیروی کنیم".
به مناسبت دیگیری باگاوان فرمودند "آیا می دانید چرا من بین خانمها و آقایان لباس تقسیم می کنم؟ دلیل آن این است که شما هم عطا کردن را بیاموزید و عادت سهیم شدن با دیگران و ایثار را نزد خود پرورش دهید". بدین ترتیب صاحب کسی است که همواره در حال عطا کردن است و هرگز چیزی دریافت نمی کند.
در سراسر جهان استادان معنوی گوناگونی وجود دارند. آنها در روزنامه ها آگهی می کنند "یوگا در 30 جلسه توسط استاد فلان، به قیمت 500 روپیه". قدیسین عهد باستان قرنها و صدها سال صرف ریاضت، یوگا (فن آموزش و تمرکز ذهن) و سادانا (تلاش در تمرین معنوی) نموده اند در حالیکه این استادان امروزی می توانند کل آنرا در 30 جلسه ارائه دهند. این یوگا نیست و چیزی که تجارت باشد نمی تواند یوگا نامیده شود. هیچ استاد و صاحب نظر واقعی هرگز وجهی برای آموزش یوگا دریافت نخواهد کرد. روزی باگاوان خطاب به دانشجویان فرمود "می خواهم همه شمایی که در اینجا حضور دارید رشد کنید و بزرگ شوید (Bigger not Beggar) اما شما ترجیح می دهید بدنبال کاسه گدایی بگردید. باگاوان می خواهند ما بیش از پیش رشد کنیم چراکه همه ما صاحب مقامیم و از همه مخلوقات متحول تر هستیم. ما صاحبان خلقتیم و از همه بزرگتریم چراکه تجلی الهی هستیم. ما اصل آتمایی هستیم. بگفته انجیل خداوند انسان را بصورت خود آفرید. اگر احساس کنید فرومایه اید پس خدا می بایست بدتر از آن باشد. پس خوار و فرومایه نیستیم.
باگاوان در هر راستا چنین الگویی است. او الگویی برای دانشجویان است که چگونه رفتار کنند و چگونه سپاس داشته باشند. طی جشن داسارا (جشن بزرگداشت منزلت زن) رقصی عرفانی در برنامه وجود داشت که گروهی از دانشجویان هریک با بدست گرفتن دو چوب آنرا اجرا می کردند و معلم خاصی برای آموزش آنها فرستاده شده بود . در روز آخر تمرین باگاوان از من خواست تا او را همراهی کنم. سپس باگاوان آن معلم را فراخواند و از دانشجویان خواست که یک سینی حاوی پارچه ای ابریشمی، یک لنگ و یک پیراهن به او تقدیم کنند و یک قواره پارچه شلواری، یک قواره پارچه پیراهنی، 10000 روپیه پول نقد و مقداری میوه نیز در آن سینی به او تقدیم شد. سپس باگاوان به دانشجویان گفت که از استاد سپاس و قدردانی بعمل آورند و آنگاه رو به من کرد و فرمود "دانشجویان باید بیاموزند چگونه سپاسگزار معلمان خود باشند. من این کارها را به آن خاطر انجام می دهم که آنها نیز اینگونه سپاس و قدردانی را بیاموزند". پس صاحب و استاد کسی است که به هر راهی الگو باشد.
در یکی از دوره های تابستانی همه منتظر میهمان سخنران بودند و باگاوان از قبل در سالن حضور بهم رسانده بودند. در ضمن ایشان با دانشجویان صحبت می کردند که یکباره دکتر گوکاک میهمان برنامه از راه رسید. همه برپا خاستند و باگاوان نیز برپا خاست. گوکاک گفت "بفرمایید بنشینید" و همه نشستند و باگاوان نیز نشست. بعد از پایان برنامه باگاوان فرمودند "دانشجویان باید بدانند چگونه به استاد خود احترام بگذارند. آنها باید برپا خیزند و پس از آنکه استاد در کرسی خود قرار گرفت آنها نیز در صندلیهای خود بنشینند، نه قبل از آن". باگاوان از هر نظرالگویی است برای رفتار دانشجویان. برای حس سپاس و انضباط آنها. باگاوان بعنوان استاد نیز الگو است. او مطالب را بقدری واضح توضیح می دهد که هیچ معلمی نمی تواند با او برابری کند.
روزی باگاوان در میان کودکان راه می رفتند و پرسیدند "دیشب چه خوردید؟" پسر بچه ای گفت "سوامی همه ما بستنی خوردیم". باگاوان پرسیدند "چه نوع بستنی؟". پسر گفت "بستنی کیمی (Joy)" . باگاوان پرسیدند "خوب بود؟ رنگش چه بود؟". گفتند"سفید". "مزه آن چطور بود؟". پاسخ دادند "شیرین بود، باگاوان". سپس باگاوان فرمودند "سفید رنگ پاکی است. شما باید نرم و شیرین صحبت کنید. پیام بستنی برای مسرور بودن همین است".
وقتی دانشجویان عکس خصوصی با باگاوان می گیرند نسخه هایی از این عکسها توسط عکاس به باگاوان ارائه داده می شود. روزی باگاوان دوستانه به من تذکر دادند "چگونه است که همه عکسها اینجا است اما عکس تو نیست؟". گفتم "باگاوان، شاید عکاس فکر می کند چهره من خیلی زشت است. شاید چهره من در عکس خوب نمی افتد." باگاوان فرمود "تو یک استاد ترفند زنی. من می دانم که تو به عکاسی می روی و عکسها را از همانجا می گیری". توضیح دادم "حال که خانه و کاشانه و افراد خانواده خود را ترک کرده ام و به اینجا آمده ام تا نزد شما ساکن شوم تنها تملک من همین عکسها است. من نمی دانم عکاس چه وقت عکسها را به شما تحویل خواهد داد. نمی دانم شما چه وقت عکسها را توزیع خواهید نمود. چون نمی خواهم ریسکی معنوی داشته باشم، بهمین خاطر است که به عکاسی می روم و عکسهای خود را از آنجا تهیه می کنم". سپس باگاوان بسیار خندیدند.
روزی کت و شلوار نوئی پوشیده بودم. باگاوان پرسیدند "کت و شلوار نو؟ مگر امروز روز خاصی است؟". گفتم "روز خاصی نیست فقط خواستم که آنرا پوشیده باشم ولی کسی چه می داند، شاید بخواهیم با شما عکس بگیریم... پس باید همیشه حاضر باشیم". باگاوان به باغچه زیبایی پا نهادند و در مجاورت بوته گل سرخی ایستادند. سپس همه پسران را صدا زدند تا بیایند و تک تک با او عکس بگیرند. من نیز با او عکس گرفتم. سپس او رو به من کرد و پرسید "چرا نگاه می کنی؟". گفتم "سوامی، اینها همه پسران جوانند اما چهره شما درخشانتر از جمع چهره های پسران است". گفت "آهان، که اینطور؟ این الوهیت است. حقیقت، نیکی و زیبایی سه خصلت الهی اند. ببین، هربار دانشجویی به اینجا می آید و می رود دنیا و خلقت است که می آید و می رود. افراد و لذات زودگذر می آیند و می روند اما من خالق همواره باقی می مانم". چه مثال زیبایی! پس آنچه تغییر می کند و تغییر شکل می دهد، مانند ابری گذرا، دنیا است در حالیکه خالق شاهد ابدی است. باگاوان همواره الگویی بعنوان معلم، دانشجو و خانه داری نمادین است.
باگاوان دارای بزرگترین خانواده است چراکه همه فرزندان اویند. من قادر به درک مشکل او می باشم چراکه اغلب فرزندانش دوست ندارند به سخنانش گوش فرا دهند. روزی وقتی او درباره والدین صحبت می کرد فرمود "یک پدر باید قادر باشد موقعی که پسرش اشتباه می کند او را اصلاح نماید" و مثالهایی از ماهابارات آورد که چگونه شخصیتهای خبیث در آن همواره فرزندان ظالم خود را علیرغم آنکه اشتباه می کردند، حمایت می نمودند و این کار باعث شد که کل قوم آنها از میان برود. اگر شما فرزندان خود را اصلاح نکنید شرف خود را در جامعه از دست خواهید داد. امروزه اغلب والدین از این نوع اند.
در مقطعی از زمان باگاوان مدتی با دانشجویانش سخن نگفت. بلی! اینگونه درمان آب سرد نیز لازم است. او به کودیکانال (محلی ییلاقی در کوهستان جنوب هند) رفت و همه غمگین شدند. خیلیها به او نامه نوشتند و من نیز با این کلمات نامه ای خطاب به او نوشتم. "زمانی که این محل را ترک کردید خیلی عصبانی بودید. شما خیلی از دست پسران دانشجو ناراحت بودید. در این مورد من چه می توانم بگویم؟ تنها چیزی که به خود می توانم یادآوری کنم مطالبی است که در سخنرانیهای خود اظهار کرده بودید. شما فرمودید بیشما (از رزمندگان اخلاقی کهن هند) که قرار بود بدست کریشنا کشته شود، به خود او دست به دعا برداشت. بیشما در دعا گفت "ای کریشنای اعظم! تو آماده ای تا مرا بقتل برسانی اما تنها حامی من تویی. از تو می خواهم که مرا ببخشی". باگاوان با دریافت نامه من، خطاب به دانشجویان اظهار داشتند "مدیرانتان برایم نامه نوشته اند. من هرگز عصبانی نیستم، فقط تظاهر به عصبانیت می کنم. عصبانیت من چیزی مانند تگرگ است که بلافاصله آب می شود، چیزی مانند یخ است که آب می شود. من خیلی نرم هستم و برای اصلاح شما است که چنین رفتار می کنم". یک پدر ایده آل باید طوری رفتار کند که گویی خیلی جدی است اما در درون باید نرم باشد.
در برینداوان (اقامتگاه باگاوان در نزدیکی شهر بنگلر در جنوب هند" پیر مردی بنام رامابراهما وجود داشت که سی سال تمام در برینداوان ماند تا بعنوان سرایدار محل اقامت باگاوان به او خدمت کند. او برخی نصایح عملی برای زیستن با خدا به من داد و اگر من امروز کسی هستم بخاطر تعلیمات و راهنمایی هایی است که از آقای رامابرهما گرفته ام. او گفت "اگر باگاوان از شما می خواهد که محل را ترک کنید، با چشمانی بسته ساکت بنشینید و با کسی صحبت نکنید". بارها این اتفاق برای او پیش آمده بود و در چنین مواقعی باگاوان از پنجره به او نگاه می کرد. او می نشست و حتی برای نوشیدن یک جرعه آب هم از جای خود بلند نمی شد و غذایش فقط چند قرص نعناع بود. غروب که می شد، باگاوان او را به داخل صدا می زد و از او می پرسید "هی رامابراهما، غذا خورده ای؟ من هم نخورده ام. بیا تا با هم غذا بخوریم". دوم، آقای رامابراهما اشاره کرد "وقتی باگاوان شما را سبک عقل یا چیزی شبیه آن خطاب می کند در سکوت بنشینید و به او نگاه کنید". سوم اینکه "اگر از شما انتقاد می کند و از شما خرده می گیرد بدانید که شما را دوست دارد". او مثالی زد، "فرض کنید میهمانی به منزل شما می آید و فرزندش فنجان چینی شما را می اندازد و می شکند. چه می توانید بگویید؟ هیچ! اما بالعکس، اگر فرزند خودتان جام را بشکند او را موأخذه می کنید. چرا؟ زیرا نمی خواهید فرزندتان پیش روی میهمان بی احتیاط قلمداد شود. چون آرزوی کمال فرزندتان را دارید مجبور به موأخذه او می شوید. بدانید که باگاوان شما را دوست دارد و عصبانیتش هم تنها ظاهری است". سپس من گفتم "آقا این اصول ارادت را چگونه پرورانده اید؟". گفت "شما نمی دانید که باگاوان کیست!".
روزی باگاوان عبای نارنجی خود را به آقای رامابراهما داد و از او خواست آنرا به تن کند. از نظر هیکل، آقای رامابراهما خیلی از باگاوان درشت تر بود اما باگاوان اصرار داشتند که او پیراهن را به تن کند. چگونه این کار میسر بود؟ بهرحال او پیراهن را به تن کرد و کاملا اندازه تنش بود. روزی رامابراهما فرزندش را از دست داد و عاجزانه گریه می کرد. باگاوان به او گفت "فرزندت در من است!" اما این سخن هم پیر مرد را تسلی نداد. باگاوان به او گفت "به اطاق مصاحبه داخل شو!". او این کار را کرد و پسرش را که چندین ماه قبل فوت کرده بود ایستاده در آنجا مشاهده کرد. او با وی صحبت کرد و سپس از اطاق مصاحبه بیرون آمد. باگاوان پدر، سرپرست خانواده، معلم، دانش آموز و بیش از هرچیز یک مادر ایده آل است.
سایرام.
درمقابل شیطان ایستادگی کنید
Face the Devil
با عرض سلام و ادای احترام به پاهای نیلوفرین بابای عزیز،
برادران و خواهران عزیز،
امروز می خواهم درباره یکی از گفته های باگاوان مبنی بر "ایستادگی در مقابل شیطان" سخن بگویم. با شنیدن کلمه شیطان ترس و اضطراب در انسان ایجاد می شود و حتی کودکان هم با شنیدن این کلمه خوابشان نمی برد. حتی بزرگترها اگر این کلمه را بشنوند ترجیح می دهند در خانه بمانند و بیرون نروند. تصور کنید که می خواستید برای پیک نیک به جایی بروید و به شما گفته می شود که شیطان در آن محل حلول کرده است. مطمئنم که به آنجا نمی رفتید. فرض کنیم اگر کسی می گفت در این سالن شیطان هست، هیچ کس غیر از من و مسؤل برنامه به اینجا نمی آمد. پس کلمه شیطان کلمه ای مثبت و الهام بخش نیست. شیطانی بودن هنر نیست و مورد علاقه کسی هم نیست. مانند شیطان عمل کردن غرور آفرین و نام و شهرت آور نیست. از سوی دیگر اگر کسی را "شیطانی" بنامید او می تواند شما را به دادگاه برده و بخاطر تهمت و بدگویی از شما شکایت کند. پس کلمه "شیطان" کلمه ای است توهین آمیز و ترس آور و هرگز کسی نمی خواهد کاری با آن داشته باشد اما باگاوان می فرماید "در مقابل شیطان ایستادگی کن" که بدان مفهوم است که نمی توانید از آن اجتناب کنید. به مفهوم عادی کلمه این کار اجتناب ناپذیر است و باید هر روز با آن مواجه شوید. شیطان فصلی نیست و شیطان تابستانی و شیطان زمستانی نداریم و شرقی و غربی هم نیست و به مفهوم حقیقی کلمه "شیطان" است. شیطان در برخی سرزمینها فرشته تلقی نمی شود و در هیچ جا ستایش نمی شود. در مقابل چنین شیطانی باید ایستادگی کرد.
چگونه می توان در مقابل شیطان ایستادگی کرد و شیطان کجا است؟ شیطان چیست و آدرسش کجاست؟ نیل آرمسترنگ، اولین انسانی که بر روی کره ماه پا گذارد شیطانی در آنجا ندید. پس شیطان نه روی کره زمین است، نه روی کره ماه و نه روی هیچ یک از کرات سماوی دیگر. هیچ کس خود را "شیطان" معرفی نمی کند. پس شیطان کجاست؟ آدرسش چیست؟ اغلب ما خود را خیلی باهوش می پنداریم و امر اینکه خداوند بی نهایت از ما باهوش تر است را نادیده می انگاریم. همین دیروز بود که انتظار داشتم باگاوان من و دخترم را که از ایالات متحده آمده است برای مصاحبه صدا بزند. باگاوان او و همسرش را صدا زد ولی به من گفت برگردم و بر سر جای خود بنشینم. من واقعا تصمیم داشتم زرنگی کنم و دوربین و همه چیز را از قبل آماده کرده بودم اما خدا باهوشتر از این حرفها است. بدین ترتیب انسان همواره در جستجوی خوشبختی در همه جا و همه وقت است. انسان حتی زمانی که بیمار است آرزوی و توقع خوشبختی دارد. او توقع دارد طعم دارویی هم که می خورد شیرین باشد و تزریقاتش به نرمی گل سرخ باشد. از اینکه انسان خوشبخت نیست جای بسی تأسف است. خوشبختی و بدبختی همواره از تولد تا مرگ انسان، با یکدیگر رقابت دارند. با آنکه انسان در این عصر جدید الکترونیک دارای همه چیز است اما قادر به کسب خوشبخی نیست. دلیل آن خیلی ساده است. خدا که از انسان بی نهایت باهوشتر است به خوبی می داند که او قادر به جستجوی خوشبختی در همه جاست.
اگر خوشبختی در کف دریا پنهان شود انسان بکمک زیر دریایی آنرا بدست خواهد آورد بنابراین خداوند می دانست که پنهان کردن خوشبختی در اعماق دریا، محلی امن برای آن نیست چراکه انسان می تواند آنرا پیدا کند. پس او خوشبختی را در زیر دریا پنهان نکرد. چرا آنرا بر سر قله اورست قرار نداد؟ آنهایی که به قله اورست صعود کرده اند خوشبختی را در آنجا نیافتند. از سوی دیگر تن سینگ، اولین مردی که به قله اورست صعود کرد مرتکب خودکشی شد. بجای آنکه خوشبختی را بیابد زندگی او در درد و عذاب به پایان رسید. خداوند می داند که انسان در کوهنوردی چیره می شد. بله، همین طور است. انسان قادر است به بلندترین ارتفاعات صعود کند. پس خداوند تصمیم گرفت که خوشبختی را در آنجا نیز قرار ندهد. پس خدا خوشبختی را در کجا گذاشت؟ خداوند می دانست اگر آنرا در محلی روی کره زمین بگذارد، انسان کنترل هایی از راه دور بدست خواهد آورد و آنرا خواهد یافت. بالاخره خداوندبه این نتیجه رسید که بهترین مکان مخفی کردن خوشبختی در درون انسان است. انسان تنها قادر است پیرامون خود را مشاهده کند اما نه درون را. پس همانطور که خوشبختی در درون ما است شیطان هم در درون ما قرار گرفته است. شیطان و خوشبختی دو روی یک سکه اند. اگر شیطان در بیرون قرار می داشت او را می کشتیم اما چون در درون ما است قادر به این کار نیستیم.
پس این شیطانی که در درون ماست چیست؟ ذهن مشکوک و مردد ما است. حال مثالی برای ذهن مردد ارائه می کنم که تجربه شخصی من است. دیری از دریافت نامه ای از دخترم که در امریکا زندگی می کند نمی گذشت که در صف دارشان (بزم شهود باگاوان) شروع به خواندن آن نمودم. باگاوان بزم دارشان را آغاز کرده بودند و بنابراین نامه را بلافاصله در جیب خود گذاردم. تردید داشتم که باگاوان مرا دیده باشد و آنرا فهمیده باشد. او بسوی من آمد و گفت "نامه کجاست؟". من وانمود کردم که نمی فهمم و گفتم "چه نامه ای؟". او گفت "همان نامه ای که در جیب ات است". تنها توانستم بگویم "باگاوان خواهش می کنم. این نامه خصوصی است". سپس او گفت "آیا چیزی خصوصی میان من و تو وجود دارد؟. آیا می توانی چیزی را از من پنهان کنی؟ من کجایم؟ من در اطراف تو ام، در وجود تو ام، بالای سر تو ام و درون جیب تو". سپس از من پرسید که نامه از کیست؟ من هنوز در حال من و من کردن بودم که باگاوان فرمود "بله، دخترت نوشته که امتحاناتش را با نمرات عالی پاس کرده است. او در ایالات متحده خیلی موفق است. او چنین اخبار فرح بخشی برایت می فرستد در حالیکه تو در اینجا گریه می کنی. از آنجایی که او به من فکر می کند، با آنکه در ایالات متحده است و دور از اینجا، احساس خوشبختی می کند اما تو با آنکه در اینجا درست در مقابل من می باشی به او فکر می کنی و گریه می کنی". پس ذهنی که مشکوک و مردد است شیطان است.
روزی مردی از اهالی هالی فاکس کانادا نزد باگاوان آمد که هر دو پسرش در کالج وایت فیلد (یکی از مقرهای باگاوان) مشغول تحصیل بودند. او فرزندانش را ملاقات کرد و مصاحبه ای نیز از جانب باگاوان دریافت نمود. باگاوان از او پرسید چه وقت باز می گردد و مرد جواب داد همان شب. باگاوان فرمود "حال پسرانت در اینجا خوب است و من از آنها بخوبی مواظبت می کنم اما تو باید عادت سیگار کشیدن خود را ترک کنی. دیگر سیگار نکش، برای سلامتی ات مضر است". مرد گفت "بسیار خوب سوامی، دیگر سیگار نخواهم کشید". باگاوان فرمود "قول می دهی؟". مرد گفت "بله، سوامی" و رفت. در طول پرواز هوس سیگار کرد. او تصمیم خود را عوض کرد و تصمیم گرفت بعد از رسیدن به کانادا سیگار را ترک کند. پس در طول سفر هرچه بیشتر سیگار کشید. وقتی به کانادا رسید دچار التهاب قلب و درد طاقت فرسایی در سمت چپش احساس کرد. او را با آمبو لانس به بیمارستان منتقل کردند. تشخیص در مورد وی خیلی جدی بود و شانس زنده ماندنش صفر. بعد از آنکه پزشکان آمدند اعلان کردند که شانس زنده ماندنش خیلی کم است. او احساس خیلی بدی داشت و از اینکه سیگار کشیده بود سخت پشیمان بود. پزشکان به او گفتند چنانچه مایل است با کسی صحبت کند این کار را بکند چراکه احتمالا آخرین لحظات عمر خود را می گذراند. مرد گفت "من همسر خود را از دست داده ام و پسرانم در بنگلر هند مشغول تحصیل هستند و مطمئنم که باگاوان بابا از آنها مراقبت خواهد کرد". پرستار شیفت از او مراقبت بعمل می آورد. او ساعت یک بامداد بعلت خستگی زیاد اطاق را ترک کرد و سر بر روی میزی خوابش برد.
ناگهان مرد باگاوان را دید که به اطاق او وارد می شود. فکر کرد شاید متوهم شده است. باگاوان پرسید "حالت چطور است؟". پاسخ داد "خیلی خوب، سوامی. پزشکان گفته اند که مرگم نزدیک است". سپس باگاوان او را موأخذه کرد. "مگر به تو نگفته بودم سیگار را ترک کنی! مگر به تو نگفته بودم که برای سلامتی ات مضر است؟". "بله، سوامی ولی من فکر کرده بودم بعد از رسیدن به کانادا باید سیگار را ترک کنم". باگاوان فرمود "تذکرات من باید بلافاصله و بدون تأخیر انجام شود". سپس فرمود "نگران نباش. حالت خوب می شود". سپس باگاوان آستینش را بالا زد و بارانی از ویپوتی (گرد مقدس) بر سر تا پای او باراند. مرد خیلی خوشحال شد و از باگاوان تقاضا کرد "سوامی، برای اینکه مرا متقاعد کرده باشید که خواب نمی بینم، لطفا مرا ببرید و روی صندلی قرا دهید. البته من می دانم که شما باگاوان بابا هستید". قد مرد 90/1 سانت بود و وزنش بسیار. باگاوان خیلی ضعیف الجثه است و قدش حدود 53/1 سانت. آن مرد فراموش کرده بود که باگاوان می تواند کوهها را از جا بکند. باگاوان او را بلند کرد و روی صندلی قرار داد. سخنانی تسلی بخش در مورد پسرانش گفت و سپس او را مجددا روی تخت خواباند بعد از بستن درب ناپدید شد.
مرد مشغول به ذکر اوم سایرام (ذکر بابا) شد. پرستار سر رسید و از اینکه کابلهای دستگاه نوار قلب (ECG) را بهم ریخته و شیلنگهای تزریق خون را همه در آمده دید و بیمار با شوق فراوان سایرام سایرام می گفت تعجب کرد. او هرگز نام سایرام را نشنیده بود و بقدر ی آشفته بود که سراسیمه دوید تا پزشک را خبر کند. او تصور می کرد که چیزی از درون او، شاید هم شیطان بود که کلمه سایرام را ادا می کرد. پزشک آمد و کلمه غریب سایرام را شنید. آنها به مفهوم کلمه اندیشیدند. آیا نشانگر درد بود؟ و بالطبع یک پزشک هندی به بالین بیمار فرا خواندند که او گفت "ساتیا سائی بابا برای میلیونها نفر خدا است و وقتی پیروان بهم می رسند بهم سایرام می گویند. این یک مشکل پزشکی نیست". مرد بیمار گفت که خود باگاوان بابا در آنجا ظاهر شده بود و به سراپای او ویپوتی مالیده بود و از اینکه سیگار را ترک نکرده بود او را مؤاخذه کرده بود. این طنزی است که برایتان نقل می کنم تا نشان دهم که ذهن مردد شیطان است. گاهی انسان در آستانه و خطر مرگ قرار می گیرد. به کلام سائی همواره باد گوش جان بسپرد.
مردی ثروتمند از بمبئی فرزند پسری داشت. پسر دائما برای خریدن موتور به پدر نق می زد. آنها نزد باگاوان آمدند و او به آنها فرمود "به او موتور ندهید، خطرناک است و کشته خواهد شد. پسر! اینقدر به پدرت غر نزن". پسر همچنان به پدر غر می زد و حتی از خوردن غذا هم امتناع ورزید تا در آخر چاره ای برای پدر جز انجام خواسته پسر باقی نماند. بعد از مدتی پسر در حادثه ای کشته شد. پدر تلگرامی برای باگاوان فرستاد و از اینکه پسرش کشته شده بود ابراز ندامت کرد. ذهن سرکش و مردد که به ما اجازه نمی دهد در مسیر رهنمونهای باگاوان حرکت کنیم چیزی جز شیطان نیست.
پیر مردی بود که با خانواده خود در روستایی زندگی می کرد. همه با هم شام خوردند و پس از آن خوابیدند. صبح روز بعد مرد ناپدید شده بود. همه جا راجستجو کردند اما پیر مرد را نیافتند. سپس عروس خانواده او را درون چاه آب یافت. خوشبختانه او غرق نشده بود و همچنان خود را بطور معلق بر روی آب نگهداشته بود. درست در همان لحظه دو نفر پلیس که در حال گشت بودند فریادهای او را شنیدند و به او کمک کردند تا از چاه خارج شود. از او پرسیدند چگونه درون چاه افتاده بود؟ گفت در ساعات آغازین سحر دگر خوابش نمی برد بنابراین تصمیم گرفت تا کمی در حیاط قدم بزند اما متأسفانه در اثر تاریکی چشمش ندید و بدرون چاه لغزید. زمان چشن داسارا بود و پیر مرد و خانواده اش همه به پوتاپارتی آمدند. باگاوان به پیر مرد نزدیک شد و گفت "با آنکه پیر هستی وزنت خیلی زیاد است. دو ساعتی می بایست ترا بطور معلق درون چاه نگاه می داشتم تا پلیسها سر رسند. از امروز کمتر غذا بخور".
این واقعه ای است نشان دهنده آنکه در معنویت نباید ذهن کنجکاو، شکاک و متزلزل داشت. ذهن کنجکاو برای امور دنیوی، علم و تکنولژی و در اموری که تحقیق درباره مواد و انرژی مطرح است مورد نیاز است و انسان نباید درباره خدا و طریقی که او عمل می کند شک کند. اگر شک کند ذهنش شیطانی است. روزی باگاوان از دانشجویان چند سؤال کرد. از یکی از پسرها پرسید "اهل کجایی؟". پسر پاسخ داد "من از وجود تو ام، سوامی". باگاوان گفت "خوب، برادرت کجاست؟". پسر گفت "او در بمبئی مشغول تحصیل است". سپس باگاوان پرسید "پس تو از وجود منی در حالیکه برادرت اهل بمبئی است؟". اینگونه فلسفه عدم دوئیت عملی نیست. باگاوان می داند چگونه مچ آدمها را بگیرد. تا نسبت به دانش عدم دوئیت خویش کاملا متقاعد نشده اید، وعظ کردن درباره آن صرفا لاف زدن است. پس اینگونه ذهنی که مانند کاغذ خشک کن همه چیز را جذب می کند اما دانشی را حفظ نمی کند و عملی نیست شیطانی است.
ذهنی که بگو مگو می کند نیز شیطانی است. روزی باگاوان داستان جالبی را تعریف کردند. مرد ثروتمندی بود که سگ پر هیبتی را برای حفاظت خانه خود نگه می داشت. روزی پیر مردی عصا بدست از کنار خانه او می گذشت. سگ به او پرید و مرد در واکنش، عصا را بر سر سگ کوبید. سگ بزمین افتاد و مرد. موضوع به دادگاه کشیده شد. قاضی از صاحب سگ خواست تا اظهارات خود را ارائه دهد. او گفت "این مرد چکار به کشتن سگ من داشت که آنرا حتی از فرزندانم بیشتر دوست داشتم!؟". سپس قاضی از مرد دیگر پرسید "چرا سگ را کشتی ؟". مرد پاسخ داد "آقا اول سگ به من حمله کرد و می خواست مرا گاز بگیرد. این آقا باید سگش را درون خانه زنجیر می کرد". قاضی از مرد پرسید که چه جوابی به این اظهار او دارد؟ صاحب سگ گفت "او باید بر دم سگ می زد". این فلسفه ای حق بجانبانه است و اینگونه دلیل تراشی و مجادله کسی را به جایی نمی رساند.
باگاوان داستان جواهر فروشی را برای ما تعریف کرد. جواهر فروش نزد استاد معنوی خود رفت و از او درخواست رستگاری کرد. پیر ذکری به او داد. "اوم نامو واسودوایا ناماها" و از او خواست تا می تواند آنرا بنویسد. مرد به خانه رفت و دستور پیر معنوی خود را اجرا کرد. روز بعد نزد استاد رفت و به او خبر داد که متأسفانه هنوز رستگار نشده است. پیر خواست تا نوشته ذکر او را ببیند. مرد یک خط اوم نامو واسودوایا نوشته بود و زیر آنرا مکررا ایذن زده بود.
ذهنی که این چنین حیله هایی دارد هرگز نتیجه مثبت نخواهد گرفت. چنین ذهنی شیطانی است و باید تعلیم داده شود تا در راه راست حرکت کند. پس ایستادگی در مقابل شیطان مبارزه ای است بی وقفه در طول زندگی شخص. چه روزی شیطان ما را خواهد بلعید مشخص نیست. توصیه کردن به دیگران "نگران نباشید باگاوان خود مشکل را حل خواهد کرد" آسان است اما بدان عمل کردن و اعتقاد کامل به آن داشتن مشکل است. برای همین است که باگاوان می فرمایند "یک قاشق شیر گاو بهتر است از یک بشکه شیر الاغ". پس ما باید چنین ذهن پذیرایی دا شته باشیم. مقابله با شیطان چیزی جز مقابله با خود ذهن نیست. با شیطان شهوت، خشم، هوس، تنفر، حسد، آز و دلبستگی رویارو شوید. هریک از این خصایل بطور بالقوه و حتمی خطرناک است. هدف سخنرانی امروز من دعا کردن برای کسب شهامت و ایمان کامل جهت رویارویی با شیطان است. با این شیطان نمی توانید با بمب و یا شکایت به پلیس مقابله کنید. تنها با لطف خداوند می توانید با او مبارزه کنید. پس بگذارید به درگاه خدا دعا کنیم که لحظه به لحظه در زندگی خود هوشیار باشیم تا در مقابل شیطان ایستادگی کنیم و با او رویارو شویم.
سایرام.
Fight to the End
با ادای احترام به پاهای نيلوفرين بابا،
برادران و خواهران عزیز،
امروز يكشنبه، می خواهم درباره سومین گفتار بابا از سری گفتارهای چهار F او، يعنی "تا آخر بجنگيد" با شما صحبت كنم. قبل از آنكه به جزئيات تعاليم او وارد شوم، بگذاريد بخاطر بسپاريم كه هر كلام باگاوان آكنده از مفهوم درونی است و نه تنها از مفهوم تقوی برخورداراست بلكه از نظر معنوی هم بسیار با اهميت است. بنابراين هر گفته او را در پرتو اين نور بايد ببينيم و مطمئنم كه هريك از شما در اين راستا با من موافق هستيد.
"تا آخر بجنگيد" به این مفهوم نيست كه در آخر بجنگيم وگرنه باگاوان می فرمودند در آخر بجنگيد. دليل آنكه باگاوان نفرموده در آخر بجنگيد پر واضح است چراکه جنگيدن وقتی پایان نزديك است دیگر میسر نيست. پس جنگيدن در آخر فايده ای ندارد. چرا وی نفرموده در نهايت بجنگيد؟ پايان زندگی جنگ نيست و جنگيدن هم مفهوم و هدف زندگی نيست. پس به مفهوم در نهایت جنگیدن نيست و جنگ در آخر هم بی فايده است. بنابراين باگاوان اشاره به "جنگيدن تا آخر" می كند. پس جنگيدن تا آخر از مفهوم و تفسير خاصی برخوردار است.
حال داستان خواهر تنی باگاوان وانكاما را برايتان نقل می کنم. بر حسب اتفاق او آخرين ماههای عمرش را در بنگلر سپری كرد و يك روز رأس ساعت 6 صبح درگذشت. باگاوان دستور داد تا جسدش به پوتاپارتی فرستاده و سوزانده شود. ما همه زير طاقی عظيم سايرام (محل همایش پیروان در برینداوان وایتفیلد) نشسته بوديم. يكباره رأس ساعت 7 صبح كاروان بزرگی از اتومبيلهای گوناگون با اسكورت پليس و ديگر دولت مردان وارد برينداوان شد. رئيس جمهور زمان هند دكتر شانكار دايال شارما و همراهانش قرار بود آن روز بابا را ملاقات كنند. باگاوان ملاقات و مصاحبه ای از ساعت 7 صبح الی 45/7 دقيقه به آنها عطا كرد و پس از آن هم گروهی از خارجيان را برای مصاحبه دعوت كرد. غروب آن روز، طبق معمول باجان عمومی برگزار شد و سپس يك سخنرانی برای مدرسين و دانشجويان كالج بطور جداگانه داخل ترايی برينداوان (محل اقامت باگاوان در وايتفيلد) انجام شد. همه چيز طبق معمول برگزار شد و باگاوان طوری لبخند می زدند كه گویی اتفاقی نيفتاده است. من تاب تحمل این وضع را نداشتم چراكه همه چيز بنظرم عجيب می آمد. بيرون در حياط ترايی برينداوان ايستادم تا بتوانم بهنگام عبورش از آنجا با باگاوان صحبت كنم. باگاوان مرا ديد و گفت "چرا اينجا پرسه می زنی؟ چرا داخل نمی شوی؟". پاسخ دادم "باگاوان، می خواهم چند لحظه ای با شما صحبت كنم". فرمود "چيست كه می خواهی درباره آن صحبت كنی؟". گفتم "باگاوان، چگونه مقدور است که اين چنين خونسرد باشيد؟ ونكاما پير زن بيچاره كه 70 سال عمر كرد همين امروز صبح درگذشت و جسد او به پوتاپارتی فرستاده شد. رئيس جمهور هند آمد و شما 45 دقيقه با او صحبت كرديد و بعد از آن هم مصاحبه ای به خارجییان داديد، به جاضرين در برينداوان دارشان داديد و باجان هم بطور معمول، گويی اتفاقی نيفتاده برگزار شد. چگونه مقدور است؟".
به ياد اتفاقی می افتم كه كونتی دوی درگذشت. فرزندش دارماراجا تدارك مراسم خاك سپاری را می ديد. كريشنا نيز جسم خود را ترك كرده بود و همه پانداواها (پسر عموهای وفادار و با تقوای کریشنا) غرق عزا بودند. دارماراجا همچنین در حال تدارك تاج گذاری نوه خود پاریکشيت بود و خود را نيز برای زندگی بعنوان تارك دنيا آماده می كرد، چراكه زندگی بدون كريشنا دیگر مفهومی نداشت. همه اين حوادث همزمان باهم اتفاق افتادند. " باگاوان، امروز صبح نيز قرار بود جسد خواهر شما سوزانده شود و شما مصاحبه ای به رئيس جمهور هند داديد و به امور بسار ديگری رسيدگی فرموديد و اكنون هم می خواهيد برای دانشجويان سخنرانی كنيد. چه وجه تشابهی؟! چه اتفاق مشابهی؟! باگاوان، گويی كه در عصر دوواپارايوگا (عصر كريشنا) بسر می بريم".
سپس باگاوان از من خواستند وارد معبد شوم كه قرار بود سخنرانی الهی او در آنجا برگزار شود. مفهوم "تا آخر بجنگيد" اين است. دلبستگيهای زندگی همواره در طول زندگيهای متعدد ما را اسير كرده اند و آزاد شدن از اين دلبستگيها کاری بس مشكل است. باگاوان خود بهترین الگو برای ما است چراكه روحيه عدم دلبستگی را می توانيم از او بياموزيم. "تا آخر جنگيدن" آن است كه تا بر دلبستگیها فائق نيامده ايم دست از مبارزه نکشیم. ما حتی در حضور باگاوان هم به خانواده خود می انديشيم و در اطاق مصاحبه درباره فرزندانمان با او صحبت می كنيم. پس "تا آخر جنگيدن" يعنی ريشه كن ساختن دلبستگيها. باگاوان از من خواستند برخی وقايع زندگی او را ترجمه كنم. او سخنرانی اش را با اشاره به سؤال من در حياط آغاز كرد و اشاره به سبك عقلی پرسش من نمود. او فرمود "بدانيد هرآنچه می گويم مطابق با كاری است كه انجام می دهم و آنچه انجام می دهم مطابق با چيزی است كه می گويم". سپس او شروع به توصيف جزئياتی از زندگی خصوصی خود كرد. مطمئنم كه هريك از شما مشتاقيد با برخی از وقايغع زندگی باگاوان بابا آشنا شوید.
عيسی مسيح مصلوب شد و از جانب شيطان به مبارزه كشانده شد. همه تجليات الهی با اينگونه مشكلات مواجه می شوند اما حاضرند "تا آخر بجنگند". آنها حاضرند تا آخر بجنگند و برای همين است كه عظمت، شرف و بزرگی رسالت آنها در پهنه گيتی گسترده است. اين هم اراده اوست. مصائب و معضلات توسط او خلق می شوند در حاليكه ما، هم برای خود، هم برای ديگران و هم برای خدا مشكل می آفرینیم. باگاوان فرمودند "من با مشكلات بسياری مواجه بودم. وقتی جوان بودم مردم فكر می كردند ديوانه شده ام و ناگزير مشقات بسياری را كه يك جادوگر بر من وارد ساخت تحمل كردم. والدين من پيش پرداختی برای مداوای من به او داده بودند. تنها كسی كه همراه من به محل جادوگر آمده بود خواهرم ونكاما بود. جادوگر يا جنگير، اول سر مرا تراشيد و سپس با تيغی پوست سرم را شكافت. سپس با ناخنهای بلندش شروع به كندن پوست سرم كرد. خون فراوانی از سرم می ريخت اما من گريه نمی كردم و تنها لبخند می زدم. اين كار من جادوگر سياه را خشمگين كرد و از من خواست تا نيمه شب به قبرستان بروم. باز خواهرم ونكاما مرا در رفتن به قبرستان همراهی كرد. جادوگر تعدادی ليمو ترش با خود آورده بود و آنها را بر روی سرم فشرد. سوزش آن طاقت فرسا بود اما او به كار خود ادامه داد. او 108 سطل آب بر روی من خالی کرد. من لبخند می زدم و گريه نمی كردم. خشم جادوگر قابل كنترل نبود. سپس دو ميله آهنی برداشت و آنها را داخل آتش گذاشت و از من خواست تا پيراهنم را بکنم. او كمر و سينه ام را با آن میله ها داغ كرد. ونكاما تاب تحمل اين شكنجه مرا نداشت و التماس می كرد "بگذار پسر زنده بماند، حتی اگر زندگی اش سرشار از ديوانگی است. ما ديگر اينگونه مداوا را نمی خواهيم". او از جادوگر خواست تا كار خود را متوقف كند و به خانه بازگشتيم.
تا "آخر جنگيدن" جنگی است با سلاح صلح، سلاح عشق، سلاح شكيبايی و سلاح پاكی. سلاح و مهمات الوهيت همينانند و مبارزه او خشونت بار نيست. "تا آخر جنگيدن" بدین معنی است که باگاوان آماده بود تا همه مصائب و آزمونها را با سلاح صبر و شكيبايی، ايستادگی كند. با اين وصف الوهيت او بيش از پيش و سريعتر از قبل گسترش يافت. تنها او می توانست این شكنجه غير انسانی را تحمل کند.
روزی در پوتاپارتی زنی چند وادا (از تنقلات هندی) به باگاوان تقدیم کرد و هدفش سوء قصد به جان بابا بود چراکه سم مخلوط واداها کرده بود. باگاوان همه واداها را تا به آخر خورد و فقط لبخندی زد... و هیچ اتفاقی نیفتاد. تا "آخر جنگیدن" یعنی باگاوان حاضر است با کوچکترین و کمترین مقاومت تا به آخر بجنگد. با آنکه واژگان "جنگ" و "مقاومت" هم ردیفند، در مورد باگاوان جنگی است بدون مقاومت و او این کار را بمنظور الگو بودن برای دیگران می کند. وقتی آن جنایتکار به دام افتاد و در برابر جزا قرار گرفت، باگاوان با رحم و شفقت بی همتایش از آنها خواست که این کار را نکنند و آن زن را بخشید. پس "تا آخر جنگیدن" یعنی بردباری و شکیبایی بی حد عاری از هرگونه حس انتقام جویی.
باگاوان باز واقعه دیگری را تعریف کردند. روزی کلبه ای که او در آن نشسته بود به آتش کشیدند، اما اتفاقی برای او نیفتاد. "تا آخر جنگیدن"، از آنچه در بیوگرافی باگاوان پیدا است بدان معنی است که در نهایت، دیگران را وادار به سر تسلیم در مقابل او فرود آوردن و در فروتنی کامل او را پذیرفتن است. روزی باگاوان به ایالت کرالا که بخاطر تظاهرات خشونت بار کمونیستهای آن مشهور است دعوت شده بود. گرد هم آیی یکهزار نفره در تریواندروم، مرکز آن ایالت ترتیب داده شده بود که این کمونیستها نیز به آنجا آمده بودند. باگاوان در حال انجام مراسم دارشان بود و رئیس دیوان عالی ایالت در پشت سرش حرکت می کرد. او کمونیستها را در صف خاصی مشاهده کرد و از باگاوان خواست تا به سمت آنها نرود. از سوی دیگر باگاوان اصرار داشت که بسمت کمونیستها برود و با لبخند زیبایی آنها را دریافت. او دستش را به علامت تبرک برای آنها بلند کرد و آنها نیز ناماسکار (ادای احترام و سلام) به او کردند. بصرف آنکه برخی با خط فکری شما موافق نیستند، بدان مفهوم نیست که شما باید از آن محل فرار کنید. با آنها مواجه شوید و "تا آخر بجنگید". باگاوان صرفا با سلاح عشق و شکیبایی با آنها جنگید و آنها تسلیم او شدند.
در نزدیکی پوتاپارتی یکی از مدارس روستای بوکاپاتنام که سالروز تأسیس خود را جشن می گرفت باگاوان را به این مناسبت دعوت نمودند. زمانی که باگاوان پسر بچه جوانی بود به آن مدرسه می رفت. حتی تا به امروز هم نیمکت و صندلی که باگاوان در آن می نشست خیلی با دقت نگهداری می شود و گواهیهای تحصیلی او هم در قابهای بسیار زیبایی نگهداری شده اند. در آن جلسه، بهنگام سخنرانی، بابا فرمود که مدیر آن مدرسه ابراز علاقه کرده تا مدرسه را به یک کالج ارتقاء دهد. باگاوان فرمودند که اراده اش بر این است که مدرسه نه تنها به کالج بلکه به دانشگاه بدل شود. در آن مراسم، دانشمند معروف و مشاور وزارت دفاع هند آقای دکتر باگاوانتام بود.
پس از سخنرانی و در حین صرف شام با باگاوان، دکتر باگاوانام به باگاوان گفت "شما نمی بایست چنین اظهاری می کردید". باگاوان پرسید "مگر چه گفتم؟". باگاوانتام گفت "احداث دانشگاه در این محل ممکن نیست چراکه طبق مقررات هیئت مؤسس دانشگاه های کشور، جایی که تا شعاع 20 کیلومتری دانشگاه وجود دارد مجوز تأسیس دانشگاه دیگری داده نمی شود". باگاوان فرمود "آهان که اینطور. آیا دانشگاه دیگری در این محل هست؟ کدام دانشگاه؟". باگاوانتام پاسخ داد "دانشگاه کریشنا دوارایا در آنانتاپور. سوامی، بهمین دلیل شما نمی توانید دانشگاه جدیدی در این محل احداث کنید". باگاوان فرمود "نه اینطور نیست، من این کار را خواهم کرد". باگاوانتام به جر و بحث خود در این باره ادامه داد اما باگاوان اصرار داشتند که دانشگاهی در این محل احداث خواهندکرد. آن سال باگاوان به دهلی رفتند و با نمایندگان مجلس و هیئت وزرا صحبت کردند. رئیس مؤسس دانشگاه ها خانم برجسته و مشهور قد بلندی بود. باگاوان به او گفت "من دانشگاهی در پوتاپارتی می خواهم". آن خانم تعجب کرد و گفت "خیر، باگاوان! طبق مقررات اساسنامه هیئت مؤسس دانشگاه ها، نمی توان دانشگاهی در شعاع 20 کیلومتری دانشگاه دیگری احداث کرد". او با این کار مخالف بود و به رد درخواست باگاوان ادامه می داد در حالیکه باگاوان اصرار می ورزیدند که دانشگاهی در آن محل تأسیس خواهند کرد. سپس باگاوان در آخر گفت "من دانشگاهی در آنجا تأسیس خواهم کرد و شما خود آنرا افتتاح خواهید کرد!". یک سال طول نکشید که دانشگاه احداث شد و خود آن خانم هم میهمان اصلی مراسم بود. "تا آخر بجنگید" بابا اینست.
در طول مراسم تولد، باگاوان اعلام کردند که تا یک سال دیگر یک بیمارستان فوق تخصصی در حومه پوتاپارتی تأسیس خواهد شد. باگاوان همچنین فرمودند که اولین عمل جراحی در روز 22 نوامبر سال دیگر انجام خواهد شد. پزشکان بسیاری در مراسم حضور داشتند که احساس می کردند باگاوان نمی بایست چنین اظهاری می کرد چراکه نه تنها ساختن خود بیمارستان مسئله بود، بلکه زمین مورد نیاز آن هم خریداری نشده بود. حتی مهندسین نیز از این خبر جا خوردند چراکه هنوز هیچ چیز آماده نبود. الحق که این غیر ممکن ترین و شگفت انگیز ترین کارها بر روی زمین می نمود و حتی بدتر از آن، باگاوان پس از پایان مراسم به مقصد کودیکانال حرکت کردند و نزدیک به مدت دو ماه از پراشانتی نیلایام غیبت داشتند. امکان بپایان رساندن چنین پروژه عظیمی چه بود؟ تنها شش ماه به تکمیل آن باقی مانده بود و سؤال این بود که "چطور؟". با گذر زمان آرشیتکتی از لندن آمد و ساختمان را بر اساس کاخ باکینگام انگلیس طراحی نمود. کارها از آن به بعد به جریان افتاد. نقشه ها سریع کشیده شد. کار ساختمان بلافاصله آغاز شد. بعد از پایان کار ساختمانی، تجهیزات گرانبها از گوشه و کنار جهان آورده شد و همانگونه که توسط باگاوان برنامه ریزی شده بود در بیمارستان تعبیه شد. روز 22 نوامبر هم، همانگونه که باگاوان در سال گذشته اعلام فرموده بودند، اولین عمل جراحی انجام شد. باگاوان همیشه تا به آخر می جنگند تا به هدفشان برسند.
روزی کسی بطور سرسری به باگاوان گفت "چرا می خواهید خدمات بیمارسان را رایگان کنید؟ حداقل بگذارید افراد ثروتمند که از عهده هزینه ها بر می آیند بابت خدمات پول بدهند". باگاوان لبخندی زدند و گفتند "بیماری قلب، بیماری قلب است و غنی و فقیر نمی شناسد! بیماری قلب ثروتمند و بیماری قلب فقیر نداریم". سپس با لبخند گفتند "وقتی افکار و نیات شما خوب باشند همه چیز با موفقیت انجام خواهد پذیرفت. آنچه که من می خواهم، تنها رفاه حال عالم بشریت است. من آرزوی ایمنی، امنیت و سلامتی برای همه دارم. همین فکر من بی تردید همه چیز را بانجام خواهد رساند". پس "تا به آخر جنگیدن" بنا به گفته باگاوان بابا، یعنی بعهده گرفتن پروژه ای شریف که با اهدافی شرافتمندانه در نظر گرفته شده بود تا تکمیل کامل آن.
باگاوان پروژه آب آشامیدنی را در مجاورت شهر آنانتاپور طراحی فرمودند. یکصد سال است که این منطقه دارای آب آشامیدنی نبوده است. باگاوان بهنگام روز تولدشان در حضور نخست وزیر وقت هند اظهار داشتند که این منطقه باید لوله کشی آب آشامیدنی داشته باشد. همچنین باگاوان فرمودند که خود مردم باید این کار را بکنند و اینکه خود وی شخصا بودجه کار و هرآنچه نیاز باشد را تأمین خواهند نمود. دولت پیش قدم نشد و بالاخره باگاوان خود همه چیز را بعهده گرفتند. پروژه ای بود که میلیونها روپیه هزینه برد و یکساله به پایان رسید. این است باگاوان بابا، تا آخر بجنگید تا کارتان کامل شود.
روزی داکشینا مورتی، پیر و استادی که به داشتن علم معنوی، فضیلت و آگاهی شهرت داشت، در کنار ساحل قدم می زد. او متوجه تیغه علف خشکی شد که توسط امواج دریا به این سمت و آن سو پرتاب می شد تا بالاخره به ساحل انداخته شد. او نزد خود اندیشید که اقیانوس چه مغرور و خودخواه است؟! و گفت "ای اقیانوس عظیم و توانا، عمل تو چه خودخواهانه است که حتی یک تیغه علف خشک را هم از نزد خود می رانی؟!". اقیانوس پاسخ داد "استاد بزرگوار، من خودخواه نیستم. من هیچ ضعفی را در خود نمی پذیرم و نمی توانم اجازه دهم حتی یک تیغه علف خشک مرا بیالاید". این داستانی است که توسط خود باگاوان نقل گردید. همانگونه که اقیانوس عظیم و توانا آلایش یک تیغه علف را تحمل نمی کند، شما هم نباید اجازه دهید هیچگونه ضعفی در شما رخنه کند. اطمینان حاصل کنید که هر ضعفی در شما خرد شده و بیرون رانده می شود. همه نقصانات، اشتباهات و عیوب باید کاملا ریشه کن شوند. تا آن زمان تا به آخر بجنگید وگرنه شاید چیزی شما را قربانی خود کند. باگاوان مثال دیگری زدند "در اینجا کوزه ای را مشاهده می کنید که پر از آب است. اگر کوزه حتی یک سوراخ هم داشته باشد آب آن خالی خواهد شد. بهمین ترتیب، یک عیب در شما کافی است که شما را نابود کند". پس تا به آخر بنجگید تا آخرین عیب شما هم ریشه کن شود. آیا این کار مقدور است؟ بله! باگاوان ما را مجبور خواهند کرد که این کار را انجام دهیم. ایشان اطمینان حاصل خواهند کرد که اثری از نفس در ما باقی نماند.
پیر مردی بنام ساتیا ناراینا روزی به پوتاپارتی آمد. او به زحمت می توانست راه برود و برخی اعضای سوادال (خادمین) او را کمک می کردند. باگاوان مستقیما به ته سالن، جایی که این پیر مرد نشسته بود رفت، او را از زمین بلند کرد و به شانه اش زد. باگاوان دو دست لباس به پیر مرد عطا کرد و از او خواست تا آنها را برای مراسم هفتادمین سال تولدش به تن کند. باگاوان شخصا او و همسرش را برای شرکت در جشن دعوت نمود. پیر مرد اشک می ریخت و من از او پرسیدم "آقا چرا بجای لبخند گریه می کنید؟". سپس او جریان نزدیکی خود را با باگاوان برایم تعریف کرد. او گفت "سوامی و من در مدرسه همکلاسی بودیم. امروزه او از طرف مردم سراسر دنیا مورد ستایش است و من همانم که سالها بودم. رحم و شفقت او چقدر است که مرا امروز بیاد آورد. او مستقیم نزد من آمد و مرا بازشناخت و ستایشم کرد. چقدر من خوش اقبالم!!". اغلب مردم دوستان گذشته خود را فراموش می کنند اما خدا یاران قدیمی خود را تمجید می کند. تا آخر بجنگید تا نفس کاملا مستحیل شود، تا آخر بجنگید تا غرور پاک شود، تا آخر بجنگید تا آخرین قطره حس تملک کاملا حذف شود.
روزی شخصی به باگاوان گفت سوامی "فردی چیزهای نابابی در مورد شما می گوید و من نمی توانم آنرا تحمل کنم". باگاوان تنها فرمود "که برخی چنین چیزهایی در مورد من می گویند و تو احساس بدی می کنی!؟ چگونه آنها را می شنوی؟ با گوش هایت؟ من به تو پا نیز عطا کرده ام. پس کافی است که آن محل را ترک کنی". پس تا آخر بجنگید تا احساس بد شما کاملا برطرف شود.
روزی باگاوان فرمودند "من همه را باور دارم و به همه اعتماد دارم اما شما به من اعتماد ندارید. چرا؟ شما و من یکی هستیم. من در شمایم، پس بخود اعتماد دارم! شما متوجه این امر نیستید، بنابراین آنقدر که من به شما اعتماد دارم شما به من اعتماد ندارید. شما مرا باور ندارید چراکه نمی دانید شما و من یکی هستیم ولی من شما را باور دارم چراکه در واقع خود شما هستم". چه اظهار زیبایی! پس تا آخر بنجگید تا همه تفاوتهای فیزیکی، ذهنی و عقلی بیرون رانده شوند. تا آخر بجنگید تا به روح یگانگی و وحدت برسید و آنرا در یکایک روزهای زندگی خود تجربه کنید. تا آخر جنگیدن به آن سادگی هم که فکر می کنیم نیست بلکه دارای مفهومی عمیق در کل ژرفای خداوند است.
روزی سپاس و تشکر خود را از اینکه باگاوان به همه ما ساعت هدیه کرده بودند ابراز داشتم و ه