سخنراني يكشنبه انيل كومار
How to Be Close to God
”چگونه به خدا نزديك بود“
پانزدهم اكتبر 2000
اُم ... اُم ... اُم
سايي رام
باسلام به پاهاي نيلوفرين باگاوان
خواهران و برادران عزيز
نزديكي به ما شادي و سرور مي دهد
اخيراً مدتي را با دوستانم گذراندم. خيلي خوشحال بودم كه پس ازمدت طولاني آن همه به آنها نزديك هستم. اتفاقاً توانستم مدتي با اقوامم كه به اينجا آمدند تا مرا ببينند بگذرانم. خيلي خوشحال بودم با آنها هم آن همه نزديك هستم. خيلي خوشحال شدم. واقعاً خوشحال بودم وقتي كه به خويشاوندانم خيلي نزديك بودم. بطورمشابه وقتي درزمستان نزديك بخاري هستم تا گرم شوم خيلي راحتم، بخصوص وقتي كه هوا خيلي سرد است با نزديك بودن به آتش احساس گرما و شادي مي كنيد. نزديكي به ما شادي مي دهد. نزديكي به ما سرور مي دهد. نزديكي محبّت ايجاد مي كند. بله، شما به محبوب خود خيلي نزديك خواهيد بود. مي خواهيد كه به نوه هاي خود خيلي نزديك باشيد. مي خواهيد به فرزندان خود نزديك باشيد، نزديكي محبّت است، نزديكي عشق است، نزديكي نشانه ي نوعي علاقه، اشتياق براي محبوب است. آن بيانگرنزديكي است.
نزديك بودن به پنكه، براي داشتن هواي خنك، يا درزمستان نزديك بودن به بخاري براي گرفتن گرما براي راحتي است. يا درصندلي عقب اتومبيل تويوتا ياكُنتِسا نشستن، يا درخطوط هوايي هند يا بريتانيا برروي صندلي قوه مجريه، نزديك به كابين نشستن، بله آن نزديكي هم به ما شادي، شوروشعف و هيجان مي دهد. نزديكي به چيزهای مادّی مثل پنكه سقفي، بخاری، رديف های جلو، صندليهای جلو به ما شورو شعف مي دهد، هرچه جا نزديك تر باشد، شورو شعف بيشتر است! هرچه جا نزديك ترباشد هيجان بيشتر است!
نزديكي سرخوشي است، نزديكي راحتي است. نزديكي به چيزهاي مادّي آسودگي است. نزديك بودن به چيزهاي گذرا، نزديك بودن به دوستم، دوستي يا پيوستگي است. (شخصي) يكي ازهمكلاسان دوره دبيرستانم را ديدم. وقتي نزديك او هستم آن دوستي است. نزديكي چيزهاي زيادي معني مي دهد.’نزديك بودن‘ چيزهاي زيادي معني مي دهد. مي توانيم به يك شخص، يك چيز، يا به پيرمان نزديك باشيم.
ولي دررابطه باخدا، بايد متفاوت باشد. اگر شخص بگويد،”من به خدا، به بابا نزديكم“ خوب، متاسفم بگويم كه او ازبابا كاملاً بي اطلاع است. نمي تواند به خدا نزديك باشد. غيرممكن است! نزديك بودن به خدا فقط يك تصوراست. نزديك بودن به خدا نشانگرغروراست، نزديك بودن به خدا، نشانه ي منيت است. شخص نمي تواند به خدا نزديك باشد. چرا؟ براي اينكه خدا، شخص نيست. شما مي توانيد به يك نفر آدم نزديك شويد ولي خدا شخص نيست. خدا پديده است. من مي توانم به اين ميكروفون نزديك باشم، مي توانم به اين ميزنزديك باشم، نمي توانم به خدا نزديك باشم. زيرا خدا يك شئي نيست، او نهاد، اصل است، خدا پديده است، نه يك شخص. لذا دوستان، ادعاي كذب ازقبيل،”من به خدا نزديك هستم.“ نشانه ي جهل كامل است. چرا بايد احساس نزديك بودن به سوآمي وجودداشته باشد؟ چرا آرزو مي كنيم به او نزديك باشيم. مزاياي نزديك بودن به او چه هستند؟ ميل دارم تا آنجا كه مي دانم توجه شما را به چند داستان، چند مثال و برخي تجربيات جلب كنم.
تصادفاً سوآمي شخصي ( دكتري ) را كه براي اوّلين بارآمده بود صدا زد. نزديك اورفت. گفت،” پادنامَسكار بگير!“ دكتر خوشحال بود چون اين را انتظارنداشت. او شصت ساله است. دوستانش اينجا هستند كه به اصطلاح از”مريدان ارشد“ هستند. همه مريدان تائيد شده هستند. ولي دراين مورد، شما دكتري را مي يابيد كه براي بار اوّل آمده است. باگاوان نزديك او رفت،” يالاّ، پادنامَسكار بگير!“ ديگران نتوانستند سرّ پس اين را درك كنند.
بعداً با پرس وجو و تحقيق، مطلع شديم كه دكتر، كه متخصص چشم است، چند كلينيك چشم تشكيل داده است. همچنين يك پرورشگاه را اداره مي كند. به چندين بيمارستان مسيحي خدمت مي كند. عضو چندين بنياد خيريه است. او متعهدترين خدمتگزاراست. پولكي نيست. سازگار با جامعه، عضو كلوپ شيرمردان يا كلوپ روتاري نيست. آدم معاشرتي نيست. او خدمتگزار است. اينجا باگاوان فوري و مستقيم نزد او رفت وازاو خواست پاهايش را لمس كند. نكته اينست كه اوبراي بار اوّل به اينجا آمده بود.
نزديكي معنوي عزت است
نزديكي معنوي متفاوت ازنزديكي جسماني است. نزديكي جسماني همجواري، نزديك بودن است، درحاليكه نزديكي معنوي عزّت است. نزديكي معنوي خدا را به نزدشما مي آورد، اورا وامي دارد به نزد شما بيايد. براي نزديكي جسماني احتياج داريد بدويد ورديف جلو را اشغال كنيد! به آن دليل است كه بسياري ازما نااميد مي شويم. چرا؟ مانزديكي جسماني را خواهانيم. اگرواقعاً ازنظرمعنوي نزديك بوديم، او خودش به سمت ما مي آيد! او خودش پيامي، پيام آوري مي فرستد، شما را صدا ميزند، باشما صحبت مي كند. پس دوستان،نزديكي چيزي است كه بايد برآن تعمق كنيد، كه مجبوريد عميقاً باآن مواجه شويد.
خدا چنين پديده اي است. البته، چون ما نمي توانيم به ذات لايتناهي فكركنيم و بحث كنيم، آن را مجرّد مي ناميم. چون ذات است. چون ذات است نمي توانيم او رادرك كنيم. زيرا وراي ذهن ماست. نمي توانيم آن را بفهميم. كلمه هم نمي تواند آن را نشان دهد. لذا، آنچه كه وراي بيان است، كه وراي تصور، درك، فهم، تخمين زدن، واندازه گرفتن است چگونه مي توانيم با آن نزديك باشیم؟ آيا ممكن است؟ غيرممكن است!
نزديكي يعني تجربه، نه احساس
خود باگاوان چند مثال داد. او چه گفت؟” مادرم مرا دوست دارد، همانطور كه هرمادري فرزندش را دوست دارد. من اورادوست دارم. هربچّه اي مادرش رادوست دارد. خوب، محبتّي كه به شما دارد را نشان دهيد. چند كيلو؟ چند ليتر؟ چند درجه؟ نمي توانيد بگوئيد؟ لطفاً محبّت مادرتان را به خود ومحبّت خود را نسبت به مادرتان به صورت درجه، كيلو، گرم، يا هرمقياسي كه مي شناسيد نشان دهيد. غير ممكن است! دليل آنست كه او(خدا) وراي تمام مقياس هاست. بي همتاست. اومخفي است نمي تواند نشان داده شود. شخص فقط مي تواند او را تجربه كند.
لذا، نزديكي يعني تجربه، نه احساس. اگر شخص به باگاوان نزديك است. بايد او را تجربه كرده باشد. ولي، اينكه درباره اش نشان دهد، نمايش كامل، راهي به سوي تجربه است. نه اينكه احساس بي فايده است، نه اينكه احساس بايد محكوم شود يا رها شود. هيچ احساسي شما را به تجربه نمي برد. احساس مثل قدمهايي است كه شما را به پشت بام برساند. شما را به خانه مي رساند. احساس سالنی است كه شما را به تالار دربار، كتاب گشوده ي تجربه مي رساند. لذا، نزديكي اينجا به معني تجربه است و نه احساس وشوروحال.
من باز مي توانم مثال ديگري هم بزنم. باگاوان چند سال قبل به حيدرآباد سفركرد. مردم زيادي سخنگو بودند: نمايندگان، روساي استان، معاونين و غيره و غيره همه آنجا نشسته بودند. ولي خداوند خوب ما دنبال كسي مي گشت كه آنجا نبود.
باگاوان دنبال كسي مي گشت كه آنجا نبود
آه سوآمي، خيلي نامهربان، خيلي سخت گيرهستيد، ساعت چهارصبح بيدارشدم، لباس آراسته پوشيدم وتوانستم يك تاكسي بگيرم. چون رئيس هستم هيچكس نمي توانست مرا ازگرفتن جايگاه مناسب متوقف كند. بقدركافي قوي هستم كه چند نفري را هُل بدهم ورديف جلو رابگيرم! ولي به من نگاه نمي كنيد؟ چرا؟ چه به شمارخ داده؟ آيا درست مقابل خودتان چيزها را نمي بينيد؟ آيا باكتري يا ويروس هستم كه نمي تواند ديده شود؟ عيب شما چيست؟ عيب من چيست؟؟؟
آن مي تواند سوال باشد. ولي خداي خوب ناگهان كسي را خواست. پرسيد،” آكشي راجو كجاست؟“ آكشي راجو فقط يك كارگربود. يكي از اعضاي سازمان سايي. نه يك رئيس يا كارمند عالي رتبه. رئيس درصف جلو چون يك آدم بي گناه رفتار كرد،” آه؟“ احساس بيگناهي مي كرد ولي درواقع احساس خود پسندانه داشت؛ جاهل بنظرمي رسيد، ولي ذاتاً خودپسندي داشت، گفت” آكاش راجو رئيس يا نماينده نيست؟ مي فهمي آه خدا؟ چون اين جلسه روسا و نمايندگان است. چگونه انتظارداري آكشي راجو اينجا باشد؟ او نمي آيد.“ آيا مي دانيد خدا چه گفت؟ ”اگر او رئيس نيست چه كس ديگري رئيس است؟ اگر نماينده نيست چه كس ديگري نماينده است؟ بله، اوكجاست؟ برويد او را بياوريد!“ تمام جلسه متوقف شد تا يك نفر به دو رفت و اورا آورد. اين نزديكي است!
نزديكي معنوي ضرورتاً به معناي نزديكي جسماني نيست
”من به خدا، به سوآمي نزديكم.“ صرفاً به معني يگانگي جسماني نيست. ما بايد ازاوتصديق بگيريم. بايد نشانه اي، گواهي ازاوبگيريم. بايد حداقل يك كلمه استفسار ازاوبگيريم. راهِ يك جهته نيست. آن نزديكي است. لذا، نزديكي معنوي ضرورتاً به معناي نزديكي جسماني نيست. نزديكي معنوي به معني اين نيست كه بگوئيد چقدرشخص نزديك است يا هرجا باگاوان ميرود چقدرقشنگ رديف هاي جلو را اشغال مي كند. آن نزديكي نيست. نزديكي معنوي خواهان آن مرحله است كه خود خدا پاسخ مي دهد، وقتي كه خود خدا به سمت شما مي آيد، شما راهشيارمي كند، شما را ارزيابي مي كند، وبله، شما را تعالي مي بخشد! فكر مي كنم او خود رابا شما مي يابد. به آن دليل است كه يگانگي معنوي مي خوانيد.
روزگاري، باگاوان مثال جالبي داد: رود مي خواهد دردريا ادغام شود ولي دريا طغيان مي كند. دريا دست به عمل تلافي جويانه مي زند، مي جنگد، طرد مي كند، قبول نمي كند، درياي عظيم ردّ مي كند. مي گويد،”نه!“ ولي رود دعا مي كند و دعا مي كند وبه آن هجوم مي آورد. برخورد مدام وجوددارد. سرانجام چون دريا سرريز مي شود، رود آرام و بي سروصدا، شاهانه، با تمام شكوه ووقار، درحالت سكوت، جاري مي شود و دريا آنرا مي پوشاند. دريا سرريز مي شود و رود با تمام وقارش، در روحيه تسليم كامل، كه تمام رنج انتقام، طردشدگي، عدم پذيرش و بي توجهي كامل دريا را گرفته و تحمل كرده است، اززيرعبورمي كند.
يكباركه مي خواهيد جسماً نزديك باشيد، هيچ پذيرشي نخواهيد گرفت. هيچ تصديقي نخواهيدگرفت. هيچ علامت يا نشانه اي از تاييد نمي گيريد. زيرا رود مي خواهد دردريا ادغام شود. اين كار ساده اي نيست. تا رود ياد نگيرد متواضع باشد به زير جاري شود، اجازه دهد دريا از بالا جاري شود، سرريزشود، ادغام امكان پذير نيست.
لذا اين نزديكي جسماني يك نقطه برخورداست. نزديكي جسماني يك نقطه مبارزه طلبي است. تا رود آماده نباشد نام، مقام و هويتش را ازدست بدهد، تا نام، شكل و مقامش را فراموش نكند هرگز نمي تواند با دريا يكي شود. آن نقطه برخورد است.
نزديكي يعني با كل يكي بودن، نه اينكه ’جزء‘ باقي بمانيد
وقتي رود دردرياست، دريا می شود. تمام رود ها با دريا ادغام مي شوند. همينكه با دريا يكي شد، جدايي وجودندارد. هويتي وجودندارد. اشتياقي وجودندارد، چيزي وجودنداردكه درباره ي آن لاف زد. چيزي وجود ندارد كه درباره ي آن مفتخر بود زيرا خودش جزء و كل دريا شده است. هم جزء و هم كل است. دروهله ي اوّل، چون داشت ادغام مي شد، يك جزء بود، چون ادغام كامل شد، كل است. نزديكي يعني باكل يكي بودن، كل شدن، جزء نماندن است. نزديكي خود جان هستي است. خود زندگي، خود هستي، خود وجود را تحت تاثيرقرارمي دهد نه شخصيت را.
لذا تا آماده نباشيم هويت خودمان را فراموش كنيم، تا آماده نباشيم منيت، غرور وتمام آن به اصطلاح خصوصيات ويژه مان را فراموش نكنيم. دريا مارا نخواهد پذيرفت. رود مي تواند به دريا نزديك شود. بله آزاد است خيلي نزديك شود ولي دريا آن را نخواهد پذيرفت. لذا نزديكي جسماني كوششي است. نزديكي معنوي ازما بدون هويت بودن، يا فراموش كردن هويت مان به نحوي كه كل شويم، نه جزء را تقاضا مي كند. قطره دريا مي شود. فقط همين. ديگر قطره وجود ندارد. روح است. حالت تسليم كامل است.
نزديكي معنوي يعني تسليم كامل
يك نفرپرسيد،”آيا تسليم بايد كامل باشد يا مي تواند ناقص باشد؟“ كتابي تحت عنوان،”تسليم كامل“ منتشرشده. يك نفر ازمن پرسيد،’اين عنوان را چگونه توجيه مي كنيد؟“ گفتم،” تاآنجا كه من اطلاع دارم تسليم كامل است نه ناقص. خودِ تسليم كامل است. تاكامل نباشد نمي توانيد آن را تسليم بناميد. تسليم نمي تواند نيمه وقت يا پنجاه درصدباشد يا صبح تسليم باشد و بقيه روز آزادي. نمي تواند. غيرممكنست! لذا تسليم مطلق است. تسليم كل است. از نظرمعنوي نزديك بودن يعني تسليم كامل.
نزديكي جسماني دنيوي است، ازنقطه نظردنيوي مي توانيم خيلي نزديك باشيم. درواقع، منظورم همه نيست، بلكه اكثريت. برخي ازمردم بيش از آنچه كه بخواهند به سوآمي نزديك باشند مي خواهند ديگران بدانند كه او با سوآمي نزديك است! شناخته شدن مهمترازبودن است. من از،”دوازدهمين شب“ كمدي شكسپير يادآورشدم. جایي كه دوك ويولا، زن قهرمان را دوست مي دارد. او با فكر عاشق بودن بيش ازواقعیتً عاشق ويولا بودن شاداست،لذا بيش ازنزديك بودن مي خواهند نزديك بودن آنها شناخته شود! آن چيزي جزمنيت نيست. چيزي جزخودنمايي، نمايش، بزرگ نمايي، معروفيت و خودبيني نيست. همه عمل خود بيني است تا نزديكي جسماني.
ولي نزديكي معنوي تواضع است. نزديكي معنوي آن چيزي است كه ما آن را تحسين، احترام، ادب، دوستي، قشنگي مي ناميم نه صرفاً دوست بودن، لطفاً بفهميد: نزديكي جسماني مي تواند شما را يك دوست بسازد. ولي نزديكي معنوي صفت مهرباني را پرورش مي دهد.
دوست و مهرباني متفاوت هستند
دوست و مهرباني فرق دارند. مي توانيد دوست يك يادونفرباشيد. اگر سياستمدارباشيد مي توانيد دوست خيلي ها باشيد ولي درجهان ازهيچكس انتظار راي نداشته باشيد- نفع خودخواهانه. مي توانيد با تعدادي محدود دوست باشيد. ولي مي توانيد باهركس مهربان وخوب باشيد. مي توانيد با گياهان، با سگ ها، گربه ها مهربان باشيد. مي توانيد با تمام طبيعت دوست باشيد، زيرا طبيعت انعكاس خداست. سَروَم ويشنومايَم جَگت(Sarvam Vishnumayam Jagat)، تمام جهان، تمام كيهان، تمام گيتي انعكاس خداست. اگر كسي جهان را محكوم كند، خودش محكوم است. نمي توانيد اين جهان را محكوم كنيد. برخي مردم مي گويند،”من ازاين جهان متنفرم!“ جهان هيچ كاري باتو نكرده، نسيم، كوه، درختان عظيم، امواج خروشان دريا، درّه هاي زيبا، طلوع خورشيد شگفت انگيز، وسيع، فوق العاده، زيبا به توصدمه اي نزده اند. غروب خورشيدِ بسيارخوب، طرح زيباي غروب خورشيد، كاري با تو نكرده است. قطره هاي شبنم كه مثل مرواريد مي درخشند كه در گلبرگها مي افتند، به تو كاري نكرده اند. پرنده هاي كوكو، بلبل، پرندگان آوازه خان صبح باتو كاري نكرده اند.
اگرهنوز بگويي،”من ازجهان بيزارم.“ خُب ماهم ازتو بيزاريم! خدا ازتو بيزاراست! زيرا تمام جهان خيلي زيباست. او اين جهان را براي من و تو زيبا ساخته است. نمي توانيم دنيا را محكوم كنيم. طاووس با رنگهاي شگفت انگيز وقتي كه صبح شروع به رقص مي كند، دلت از شادي پر می کشد! دل هم مي رقصد. ضربان دل مطابق قدم هاي طاووس رقصان خواهد زد. طاووس كاري باتو نكرده است. چگونه مي تواني ازاين دنيا نوميد، مايوس شوي؟ چگونه مي تواني دراين جهان خودت را بدبخت بيابي؟ چگونه وچرا دراين جهان احساس غم مي كني؟
من دراين جهان غمگينم، به اين جهان علاقه ندارم، چون مي خواهم دراين جهان كسب وكاركنم. دراين جهان به كارمشغول شوم، لذا زيبايي اين جهان را نديده ام. به پول اهميت مي دهم ولي به شكوه طبيعت بها نمي دهم. سكه برايم ارزش دارد، به زيبايي نغمه ي بلبل يا كوكو اهميت نمي دهم. به حسابهاي بانكي ام، به بازارسهام وبازار بورس بيشتراهميت مي دهم. همه چيز انحصاري است. من حاضرم اكسيژن را هم انحصاري كنم. حتّي اگر ممكن باشد حاضرم حق انحصاري استفاده از طلوع خورشيد را بگيرم!“
طمع مطلق، خودخواهي محض، ضعف انسان و ذهن علاقمند به كسب، شما را وامي دارد ازاين جهان وازده شويد. زيرا نمي تواند غيراز اين جهان، جایي كه زندگي مي كنيم بهشتي وجودداشته باشد، زيرا بهشت جاي جداگانه اي نيست. بهشت ديگري وجود ندارد. بهشت و پارادايز همينجا هستند. لحظات شادكامي، فرصت هاي شادي، حالت سرورالهي، قوه درك مثبت وزيبا به موسيقي، توجه به طبيعت، محبّت نسبت به دنياي طبيعي و تمام موجودات زنده جهان را اينهمه زيبا مي سازد!
ماوقت نداريم كه ازطبيعت لذّت ببريم. اگر به ما واگذارمي شد، حتّي حاضربوديم شب هم به كار وكسب مشغول باشيم وتنها به دليل اينكه بدن به آن اجازه نمي دهد مي خوابيم. اگر بدن فعال باشد، اگر بدن غذا، آب و خواب نمي خواست، هميشه درحال پول درآوردن بوديم! تا با خودمان به قبرستان ببريم! ما ازطبيعت، از زيبايي لذّت نمي بريم زيرا ارزشهاي ما متفاوت هستند. ارزيابي ما متفاوت بوده است.
طبيعت بهترين معلم
دوستان، به آن دليل است كه باگاوان مي گويد:” طبيعت بهترين معلم است. زندگي بهترين واعظ است.“ به خدا نزديك بودن يعني به طبيعت نزديك بودن؛ به مهرباني نزديك بودن؛ به قشنگي نزديك بودن؛ نسبت به طبيعت پرازمحبّت بودن؛ از زيبايي طبيعت لذّت بردن؛ ازآهنگ زندگي لذّت بردن؛ ازرقص زندگي لذّت بردن. آن به معني نزديكي باخداست.
ما مي خواهيم به خدا نزديك باشيم. چرا؟ نوه ام را نام گذاري كنم. خواه خداوند او را نامگذاري كند يانه، تاوقتي نوه ام بزرگ شود اسمي بهتر ازاسمي كه من به او داده ام خواهديافت. نام زيباي هوليوودي پيدا مي كند... چرا نه؟ لذا ما مي خواهيم به باگاوان به دلائل فردي، شخصي، خودخواهانه نزديك شويم. بنابراين خود زيبايي آن را ازدست مي دهيم.
تجربه ي انيل كومار
تجربه ي تلخ خودم كه شايد هم ميل نداشته باشيد بشنويد را مي گويم. ولي واقعيت است. زندگيم يك رشته شادي نبوده است، پشتِ سرِ هم يك رشته يا يك سري موفقيت بعدازموفقيت نبوده است. نه، من هم تجربيات تلخي داشتم. البته، شما رابه تمام آن جزئيات نمي برم. ارزش ندارد. ولي آنچه مي خواهم بگويم آنست كه چگونه ما جذابيت و قشنگي را ازدست مي دهيم:
آن روزهاي اوّليه ماندنم دربرينداوان، بنگلوربود. درآن روزها ازسنّت، از رسم وروال خبرنداشتم. اتفاقاً روز سال نو بود. چند آدم مسن(منظور رئيس، نماينده، مقام بالا، آن سطح) متوقف شدند، آنها گل دردست داشتند. نمي دانستم چرا گل نگه داشته اند.”چرابايد گل بكنيد ونگه داريد؟ اگر گل هاي متصل به بوته بتوانند سرشان را بالا بگيرند گياه مي تواند ازآنها احساس غروركند. آنرا مي كنم ، آنرا مي كشم، گويي مال پدر بزرگم است! جاي تاسف است! گل را مي كنم، به آن صدمه مي زنم، آن را زشت مي سازم. گلي كه بربوته است خيلي زيبا، قشنگ، جذاب، دلرباست وسرشار از رايحه خوش با پيامي است كه افاده كند، وارتعاشي كه متاثركند. ولي من آن را مي كنم ودردست نگه مي دارم. اين عجب بازي زشتي است. من معني اين كار بي مفهوم را نفهميدم. اينطور پيش خودم فكرمي كردم. آن وقت يك نفرگفت،”توهم بايد يكي داشته باشي.“ شما كه داريد من دوست ندارم! چرا گفتيد كه بايد يكي داشته باشم؟“ گفتند،” اين رسم است.“ ترسيدم اگر ازجماعت پيروي نكنم شغلم راازدست بدهم. به نحوي گفتم،” من گل ندارم. حالا چه كنم، سوآمي ممكن است هرلحظه برسد.“ يك نفر به من گل داد. آنرا دردست گرفتم. خداوند ما آمد. درهاي ترايي برينداوان، بنگلور بازشد. آن روز صبح لبخند برلب داشت، صورتي زيبا، رداي قرمز(دعوت به مبارزه به رنگ گلبرگهاي رز)، چهره اش بشاش بود، توجه همه را جلب مي كرد، چترزلف با نسيم، با ضربه وصدايي شبيه لالائي مي رقصيد. خدا پله به پله پائين آمد. فوري به افرادي كه درجلو بودند نگاه كرد، لبخند زد و دوگل را گرفت وآنها رابركت داد، درحاليكه من درسمت ديگر هستم قشنگ و راحت ناديده گرفته شدم! نه درليست! گويي بي وجود، آسماني هستم ونه جسماني! سوآمي مستقيماً براي دادن دارشان به آن محل رفت. حالا بااين گل چه كنم؟ دوربياندازم؟ نگه دارم؟ براي چه نگه دارم خدا كه رفته است؟ آن را اينطور نگه داشته بودم(بازويش را به جلو كشيده نشان مي دهد). دردرون فكركردم ، وقتي براي دارشان به اينجا آمده ايم، وقتي هركس به چهره ي زيبايت نگاه مي كند، چهره اي كه شبيه طلوع خورشيد دركانيا كوماري، كِيپ كَمرون( دركِيپ كَمرون درهند، درست در ته نقشه، مردم براي ديدن طلوع خورشيد و غروب خورشيد منتظر مي مانند تا آنرا تماشا كنند. صحنه ي بسيار زيبايي است!) است، وقتي كه مردم مشتاق داشتن دارشان صبح تو هستند، تمام تمركز من برآن گل مسخره بود كه مال من هم نبود.‘
سوآمي آنجا رفت. به اطراف همه ي مريدان رفت. بعد به آهستگي شروع به آمدن كرد. دستم درد مي كند. هنوز آن گل دردستم است! حٌب به من نگاه كرد. بروم و گل را به دستش بدهم؟ جرأت ندارم. آيا مي آيد وآنرا مي گيرد؟ مطمئن نيستم. آيا آنرا به پاهايش پرتاب كنم؟ جسارت ندارم آن كاررابكنم! كاري نكردم، فقط گل را با بازوان كشيده مايوسانه نگه داشتم! خدا به من نگاه كرد، به مندير رفت و دربسته شد! آيا بايد تا دارشان عصر اينجا بمانم؟ گل پژمرده مي شود. ممكنست زيبايي اش را ازدست بدهد وچون گل بيفتد وپژمرده شود گلبرگها خودشان جدا مي شوند وبه وضع من مي خندند. به من فحش خواهند داد. براي اينكه دردستان عوضي افتاده بود! احساس بدي داشتم. ناگهان دربازشد. سوآمي گفت” آه، گل توكجاست؟“ آنرا گرفت!
آن روز تصميم گرفتم درتمام زندگيم گل نگيرم. چرا؟ به جاي سوآمي، گل مركز تمركز شده بود. به جاي اينكه بر سوآمي تعمق كنم به گل فكر مي كردم!
اگردرباره چيزي ناراحت نباشيد مي توانيد ازسوآمي لذّت ببريد
دوستان وقتي ما چيزهايي مثل نامه، گل، تقاضا داريم جذابيت، زيبايي باگاوان راازدست مي دهيم. فرصت طلايي بااوبودن را ازدست مي دهيم. درست همانطور كه ارتباطمان با طبيعت را ضايع مي كنيم، نسبت به طبيعت بي تفاوت مي شويم كه خيلي خوب ازراه آلودگي هوا، آلودگي آب، آلودگي ناشي ازصدا، آلودگي خاك، وآلودگي بنزين، گذشته از آلودگي ذهني، آشكاراست. بي توجهي كامل ما، بي احترامي محض ما نسبت به طبيعت ازقبل درسطح جهاني با ’اثرگلخانه اي‘ يا آنچه كه ’افزايش دماي زمين‘ يا ٍپارگي لايه اوزون‘ مي ناميد اثر گذاشته است. كه تنها عدم احترام انسان نسبت به طبيعت رانشان مي دهد. باوجودي كه در طبيعت زندگي مي كنيم، روابطمان را با طبيعت قطع كرده ايم. از طبيعت سوء استفاده مي كنيم، به طبيعت تجاوز مي كنيم، آنرا زشت ساخته ايم.
دوستان، بياييد با خالق مرتكب همان اشتباه نشويم! مردم مي گويند ما بااين خلقت خوشحال نيستيم. زيرا ازآن سوء استفاده كرده ايم. من در اين طبيعت سعادتمند نيستم زيرا ازآن سوء استفاده كرده ام. نگذاريد همان اشتباه را با خالق، خداي خود تكرار كنيم! بگذاريد ازاو لذّت ببرم، بگذاريم هيجان تماشا كردن صورتش را داشته باشم. درحقيقت، وقتي درباره چيز ديگري ناراحت نيستم، مي توانم لذّت ببرم.
تازماني كه ذهن شلوغ است- وذهن ما شلوغ است. ذهن جايي براي خدا ندارد كه آنجا باشد. ذهن جايي براي افكارالهي ندارد. ذهن جايي براي احساس ندارد كه وارد شود. ذهن خيلي شلوغ است. شايد به من اجازه داده شود يك تجربه ساده ي مردم زيادي را بگويم. مردم زيادي سكوت را مراعات مي كنند. عاشق سكوت هستند. سكوت را بر همه تحميل مي كنند. ولي سكوت چيست؟ آنها ساكت و خاموش هستند! حرف نمي زنند مي خواهند تنها باشند، ولي درجمع هستند! ذهن شلوغ است، هميشه به خانواده، متعلقات فكرمي كنند. به علت حقيقت- حقيقت هميشه تلخ است- هجوم به مغازه اشرام بيش از هجوم براي دارشان است! لطفاً اين را ملاحظه فرمائيد! هرقلم كالايي كه به مغازه اينجا مي رسد، درظرف يكساعت تمام ميشود! هجوم سنگيني است! من ساكت هستم، ولي فكرمي كنم كي به فروشگاه بروم تا كمي بستني شكلاتي يا وانيلي بخرم. من شلوغ هستم! مغزم پرازمغازه است ولي ساكت هستم. لبهايم خاموش هستند.
گرچه شخص تنهاست، درجمع است زيرا مغزش شلوغ است. آن اعداد عيني نيست كه به حساب مي آيند، افراد عيني اطراف نيست. ذهن شماست كه مهم است. سكوت يعني ذهن خالي. سكوت بي فكري است. سكوت يعني فقدان ذهن، سكوت يعني نداشتن آرزو. سكوت يعني بدون انگيزه ي بعد. سكوت يعني فقدان خود خواهي ونفع شخصي. سكوت يعني نداشتن منيت، غرور وحسادت. سكوت يعني نداشتن فرديت يا شخصيت. بي فكري، خلاء ، كاملاً خالي بودن- آن سكوت واقعي است وآن سكوت واقعي به شما كمك مي كند بطورمعنوي به خدا نزديك شويد. اگر شخص مي خواهد از لحاظ معنوي به خدا نزديك باشد، بايد خود را خالي كند. وقتي مملو ازآرزو هستم، وقتي پرازچندين نقشه هستم، بله، وقتي براي خدا وجود ندارد كه وارد شود و جايي براي خدا نيست كه وارد آن شود. به آن دليل است كه بايد خودمان را خالي كنيم.
دوستان، بايد به روشني درك كنيم كه اين نزديكي چه معني مي دهد. ولي گرچه ممكن است براي مدت طولاني اين را بگويم، بااين حال فرصت نشستن خيلي نزديك به اوراازدست نخواهم داد. آيا آن رياكاري نيست؟ آيا آن معياردوگانه نيست. نه، دوستان، بگذاريد توضيح دهم نزديكي واقعي درچهارچوب سخنراني هاي باگاوان چيست. من به روش خودم ترجمه نخواهم كرد. آن اشتباه را مرتكب نمي شوم. هرگز مرتكب نشدم ودرآينده هم مرتكب نخواهم شد. با كمك سخنراني هاي سوآمي اين را توضيح مي دهم.
نزديكي واقعي چيست؟
نزديكي واقعي چيست؟ چرا نزديكي؟ نزديك بودن به خداي متعال چه معني دارد؟ سوآمي يك مثال قشنگ دارد: اينجا يك ميله آهني و آتش است. ميله آهني را نزديك آتش نگه داريد، چه رخ مي دهد؟ ميله آهني سرخ مي شود. ميله آهني كه تا حالا خاك آلود، زنگ زده، قهوه اي وكثيف بود وقتي به آتش نزديك است سرخ مي شود. آن نزديكي است، داغ بودن وداشتن توانايي سوزاندن به معناي آن است كه تمام خصوصيات، تمام ويژگيهاي آتش به سبب نزديك بودن دراين ميله آهني ديده مي شود.
لذا وقتي مي گوئيم،”من نزديك خداهستم“ يعني لازمست كه مؤمن باشم. كسي كه به خدا نزديك است بايد مؤمن و متقي باشد. بايد دراو تقوا وجودداشته باشد. ولي آيا آنهمه نزديك بودن شيطاني است؟ خُب، خودكلمه’نزديكي‘ رويهمرفته معاني متفاوتي دارد. اگر آهن نتواند داغ شود، اين نزديكي بي هيچ فايده اي رفته است. به مغز رفته است، فرصتي ازدست رفته است، ازفرصتي سوء استفاده شده است، اگر نتواند داغ شود، يا با آهن خطايي هست يا اصلاً آتشي وجودندارد. ياآهن نوعي ماده شيميايي، مايعي يا چيزي گرفته است كه به آن اجازه نمي دهد سرخ شود. لذا اگر مؤمن نباشيم، اگر تقوا درما گم شده، نزديكي عينيت خود راازدست داده است. نزديكي خودِ هدفش راازدست داده است. نزديكي بي معني شده است. نزديكي بي فايده يا بي معني است. بانزديك بودن به خدا اگر مؤمن نشويد، آن سرمايه گذاريتان است كه در داد وستد ازدست رفته است. ازبين رفتن سرمايه گذاري در دادوستد شما را بدبخت مي كند. همينطور، اگر نزديكي ما به خدا به ما كمك نكند كه مؤمن و متقي شويم، آن نزديكي ازبين رفته است.
دوستان، چرا درباره ي آن حرف مي زنم؟ زيرا نزديك بودن به باگاوان، بااو دريك محل ماندن، بااو بودن وهرروزه ديدن او، و اغلب به او گوش كردن، همگي ما(درحقيقت بامن شروع مي شود. خودم را ازكسي مستثني نمي كنم. شايد من آخرين و كمتراز تمام شما باشم. من دربرابرشما كسي نيستم. كاملاً ازآن آگاهم) بايد هدف اين نزديكي رابدانيم: متقي بودن، مهربان بودن، خوب بودن- اينها هدف ها و غايت هاي اين نزديكي هستند.
نزديكي معنوي شما را درجابه خودسوآمي مي رساند
وقتي از نظرمعنوي به خدا نزديك هستيد، حتّي وقتي دررديف بيستم هستيد. حتّي وقتي در پنجاهمين رديف باشيد، حتّي وقتي درسَن جوز، كاليفرنيا يا لوس آنجلس ، يا توكيو باشيد با اينحال نزديك اوهستيد. شايد چند ساعت با هواپيمايي هند طول بكشد كه به مقصد برسيد. شايد لوفت هانزا به شما قول ساعت ورود زودتربدهد. ولي نزديكي معنوي شما را درجا به خود سوآمي مي رساند!
وقتي سوئيچ را جاي ديگر مي گذاريد، تقويت كننده را آنجا مي گذاريد، ميكروفون اينجا شروع بكارمي كند. پنكه اينجا شروع بكارمي كند اگر سوئيچ آن جاي ديگري است. بطورمشابه، ممكنست هركجا باشيم ولي كار درجا شروع مي شود. اين نزديكي معنوي است. اين آگاهي معنوي است. نزديكي فيزيكي مدتي وقت مي گيرد. پسرودختر من دوراز اينجا زندگي مي كنند. براي آنها كه بامن باشند يا براي من كه با آنها باشم مساله زمان و مكان مطرح است. نزديكي فيزيكي به زمان ومكان احتياج دارد. دروقت دارشان بايد ساعت هفت صبح و سه ونيم بعد ازظهر دركولوانت هال بنشينيد ولي براي نزديكي معنوي شرايط زمان ومكان وجود ندارد. خدا مجبوراست هرلحظه اي كه مي خواهيد، هرزماني كه تقاضا مي كنيد خود را حاضركند. هرموقع او را صدا بزنيد گوش به فرمان دم دست است زيرا حالا سوئيچ دردستان شماست. اين نگه داشتن سوئيچ مثل آنست كه درحالت همراهي با خدا، در نزديكي اش هستيد واز شهد الوهيت لذّت مي بريد، اين نزديكي معنوي است. نزديكي معنوي وراي زمان و مكان است. نزديكي معنوي روحی است. مادّي نيست.
همانطوركه درآغاز گفتم، خدا شخص نيست، خدا شئ نيست، خدا نهاد است. حالت خودي رابطه ي ما با اوست، نه وجود خارجي. خدا شخص نيست، بنابراين شخصيت ما به ماكمك نخواهد كرد به او نزديك باشيم. خدا يك پديده است ولذا نگرش ما، مارا به او نزديكتر مي برد. چون يك شئ نيست نمي توانيم او را با معيار زمان ومكان به حساب آوريم.
بكوشيد خداي درون را تجربه كنيد
چون او با طبيعت مشروط نيست، نمي توانيم او را بيان كنيم. نمي توانيم اورا احساس كنيم. تنها مي توانيم او را تجربه كنيم. لذا دوستان، ازهر فرصت استفاده كنيد تا با باگاوان رابطه ي دوستانه برقرارسازيد، بااو ازلحاظ روحي، ازنظرذهني و از لحاظ عقلي تماس بگيريد، بكوشيد او را دردرون كه مهم ترين است تجربه كنيد. به آن دليل است كه وقتي باگاوان ازمقابل صف هاي دارشان عبورمي كند وهروقت كسي مي خواهد پاهايش را لمس كند(پاد نامَسكار),مي گويد،” دردرون بكن، در درون بكن!“ ”چرا؟ خدايا، چه معني مي دهد؟ به برخي از مردم اجازه مي دهي پاهايت را لمس كنند(جسماً) ولي ازمن مي خواهي آنرا دردرون انجام دهم(روحاً) اين سوگيري براي چيست؟ فكرمي كنم خدا عادل است. چرا آنجا مي گويي’پادنامَسكار بگير‘ وازمن مي خواهي ازدرون انجام دهم؟“
آن بستگي به سَمسكاراهاي(اثرات حسي عميق درذهن) خودمان، آگاهي خودمان، درك خودمان ازخدا دارد. براي آنها كه مي توانند اورا درهركجا تجربه كنند. براي كساني كه او را هرزمان احساس مي كنند، باگاوان مي گويد،”دردرون انجام بده“ به كسانيكه به آن لمس خارجي نيازدارند، به كسانيكه به پادنامَسكار جسماني، به احساس مستقيم آن محتاجند، كه به آن نوع تماس خارجي بااو نياز دارند، به آنها اجازه مي دهد،”بيا و لمس كن.“ كساني كه مي توانند او را حس كنند لمس پاها نيازي نيست. زيرا پاهاي خدا كجاست؟ اگر پاهاي خدا اينجا هستند مي توانيم آنها رالمس كنيم. وقتي پاهايش همه جا هستند، كجا مي توانيد پادنامَسكار بگيريد؟ آنها همه جا هستند.
كجا مي خواهيد نفس بكشيد؟” من مي خواهم دردهلي نفس بكشم.“ آيا مي خواهيد در پوتاپارتي بدون نفس باشيد يا چي؟ كجا مي توانيد نفس بكشيد؟ مي توانيد همه جا نفس بكشيد. زيرا هوا همه جا هست.”كجا آب بخورم، نزديك رود؟“ واينجا آب نمي خوريد. آب همه جا هست. همه جا مي توانيد آب بخوريد. بايد آرزومند باشيد تجربه كنيد. بايد اشتياق داشته باشيد، اشتياقي كه بخواهيد اورا تجربه كنيد. بايد دعا كنيد. به آن سادگي،”غذاحاضر است مي توانم بخورم“ نيست. بدون اشتها مي توانيد بخوريد، ولي نمي توانيد هضم ، جذب كنيد. مي توانيد بخوريد ولي لذّت نمي بريد.
براي يكي شدن بااو، براي سرورالهي اشتها، عطش واشتياق داشته باشيد
برخي هستند كه ازاو لذّت نمي برند. برخي وجوددارند كه دروجد نيستند. برخي سعادتمند نيستند. چرا؟ اشتياق ندارند. وقتي باجان خوانده مي شود چنين مردمي را مي يابيد. به چهره هايشان نگاه كنيد، كه آيا واقعاً ازباجان لذّت مي برند يا نه. اغلب به دانشجويانم مي گويم: اگروقتي باجان مي خوانند صورتشان مثل گازهاي اكسيژن، هيدروژن و نيتروژن بي رنگ، خشك، بي مزّه است ولبخندي برچهره شان نيست، وقتي بلند نمي خوانند، آنها يك قطعه چوب خشك هستند! مثل انداختن مرواريد درمقابل خوك است! آيا احساسي برصورتشان وجودندارد؟ به فرض بگويم،”بفرمائيد بستني، كيك، دونات... شيربستني، پنير!“ آب دهان طبيعتاً شروع به خارج شدن مي كند. آه ه ه! ولي”راما“يا ”كريشنا“ ... نه. مردم به ذكر اين نام هاي مقدّس خدا با شوق صميمانه هيچ علاقه اي نشان نمي دهند.
اين عطش براي خدا، اين گرسنگي، اين اشتها دربسياري ازما به اندازه كافي خوب نيست. آن مارا دور نگه مي دارد. ولي درواقع، خدا به من، به همه خيلي نزديك است. ولي چون اشتياقي وجود ندارد، درذكرنام خدا مزّه اي نمي يابيم. خدا خيلي به شما نزديك است. ولي مي گويم،” تشنه نيستم“ لذا خوراك بهشتي، شهد، نوشابه خنك خدا را بدست نمي آورم. چرا ؟ زيرا تشنه نيستيم. لذا دوستان براي گرفتن سرورالهيِ يكي شدن با او بايدعطش، گرسنگي، اشتياق داشته باشيد. مادرازتماشا كردن بچّه ازفاصله دورخوشحال نخواهدبود. بلكه ازبغل كردن طفل خوشحال مي شود. طفل هم ازبغل كردن مادر، بخصوص وقتي بتواند با دودست كوچكش به گردن مادر بچسبد خوشحال است. آن تنها وقتي ممكنست كه مهر واقعي وجودداشته باشد، نه” سلام! سلام!“ يا دست تكان دادن سياسي.
بيشتر ما وقتي سوآمي روي بالكن مي آيد دستانمان را بصورت نامَسكار روي هم قرارميدهيم، چيزي مثل سلام نظامي، آه سوآمي مي آيد!“ دستان بصورت نامَسكار برروي هم مي رود. ”او رفت“ باشه، خوب. دستان به كنارمان برمي گردد. آن كار هم مثل همه چيز ماشيني شده. لذا ما فاقد زيبايي هستيم. تازگي را درك نمي كنيم. بي تفاوت شده ايم. ما طعم زندگي را از دست داده ايم. پس دوستان، نزديكي معنوي خيلي مهم ترازنزديكي جسماني است.
اميدوارم خداوند(باگاوان) به ما كمك كند كه بيشتر به او علاقه پرورش دهيم تا شايد برايش عطش پيدا كنيم. بايد در طلب او باشيم آنوقت زندگي براي همه چيزي مثل جشن است. بيائيد زندگي را ملالت بار نناميم. زندگي ملالت بار نيست نه، نه، نه، نه! زندگي آهنگ است، رقص است، عيد است، جشن است. آن زندگي با باگاوان شري ساتيا سايي بابا است. انشاالله بابا براي هميشه و هميشه با شما باشد.
اُم اُم اُم
Asato Maa Sad Gamaya
Tamaso maa Jyotir Gamaya
Mrityor maa Amritam Gamaya
اَسَتُ ما سَد گامايا
تاماسُ ما جوتير گامايا
مريتْ يُر ما آمريتام گامايا
پروردگارا ! ما را از كذب به راستي، از تاريكي به نور، ازمرگ به جاودانگي هدايت فرما.